6/8/1391

شنبه ششم آبان ۱۳۹۱

شنبه

نماز و دعا و را بعد از زدن ریش و حمام خواندم و بعد هم .تماسی از مادر محمد جواد که من دارم می رمیرم شکایت کنم .من هم گفتم موفق باشی  و بعد ناراحتی و عصبانیت این شروع هفته و روز من بود...رفتم خانه و دیدم رفته ...به کار ها رسیدگی کردم خدا را شکر مادر به همه کار ها رسید و چه نهار خوشمزه ای همه خوردیم و حال کردیم...بچه ها بخصوص امیر صدرا انگار نه انگار که مادر نیست.خانم محمدی همسایه آمد که کوتاه بیاین من گفتم خانم ما اصلاً کاری نداریم خودش این طوری می خواهد او هر از چندی این داستان را برای من و بچه ها در می آورد . جالب بود به بچه ها گفته بود سرو صدا کنید بچه ها گفته بودن چرا مگه بابا  مقصر  ما که این طور رازی هستیم.دلم سوخت چرا باید این طور شود!

عصر راهی آموزشگاه شدم و کلاس فاطمه . با آقای علی دلفایی هم که از طرف استاد باطبی آمده بود حرف زدم جوان با نمکی بود ...و رزمی کار...

صمدی هم آمد و مدرک را گرفت قرار شد ۱۳۱ هزار تومان مانده را به حساب شرکت دی بریزه.. با فاطمه راهی شدیم  سری به مهندس زدیم و بعد  من رفتم خونه...

شکر...

 

اسلایدر