7/8/1391
یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱یکشنبه
صبح نماز و بعد حمام و تماس مادر محمد جواد حسابی شاکی شدم که هنوز یک پا سر حرفش است .ناچار گفتم من فر دا ساعت هشت و نیم دم داد گاه منتظر شما هستم ... و بعد راهی شدم یوسفی چاپ خانه زنگ زد و نمی دانستم چی بگم برای همین رفتم پیشش او طلب کار است رغم کم است اما برای من مهم است که کسی از من دل خور نباشد...خیلی حرف زدیم من چند بار دلم شکست از سیاست و روزگار دورودیان اما زدیم به جک و خواندن اس ام اس و بعد من رفتم ستاد ساماندهی روزبهانی هم بود اما فکر کنم پریود بود همش رو دندی چپ بود من چیزی نگفتم با مهندس جعفری حرف زدم در خصوص نمایشگاه ۲۲ آبان و کار های شهر داری...بعد راهی شدم نمایشگاه مطبوعات و آغاز به کارش ...دیدن هوشمند در کلینیک رسانه و دکتر بهبهانی در قرفه تعاونی . بلافاصله خبر نمایشگاه را در وب سایت گزاشتم و بعد راهی خانه شدم...
نهار و استراحت و نادر ممتاز آمد و ۳۰۰ برای بچه های زندان کمک جمع کرده بود داد و بعد ۲۰۰ شماره مجله برد.
کار و کار...فرصتی شد تا با مادر حرف بزنم و شب هم خونه...
شکر...
با هوشمند در خصوص واگزاری مجله حرف زدم چراکه نمی خواهم مورد تحاجم قرار گیرم. به او گفتم که قهرمان آن است که در اوج کنار بکشد نه روزی در تشک کمرش را نا جوانمردی به زمین بزند .باز اگر جوانمردی این کار را انجام دهد انسان شانه او را می بوسد و کنار می کشد اما کو جوانمرد در این روزگار...
