8/8/1391

دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱

دوشنبه

صبح نماز و بعد راهی شدم امیر صدرا را با محمد جواد رساندیم دم درب مدرسه و بعد راهی شدیم موتور سازی نبود و بعد رفتیم کانون اصلاح وتر بیت من تلفنی با دوستم مسئول فر هنگی حرف زدم گفتم استرخ  برای ماهی یک بار ردیفه و درخصوص یک نهار در باغ ۵۰ یا ۶۰ نفر هم حرف زدم و در خصوص مراسم ورزشی و دادن هدیه گرم کن هم می تواند روی ما حساب کند...بعد هم رفتیم دادگاه و منتظر ماندیم تا مادر محمد جواد آمد و رفتیم پیش وکیل کلی خندیدم راستش جریان برای من خنده دار است و لی این خنده از هزار غم و اشک بیشتر است درست بیست سال پیش در این روز ها ما آماده می شدیم که ازدواج کنیم و این روز ها  مثل چند بار گزشته داریم حرف از جدایی می زنیم . این داستان دیگه برای من و بچه ها تکراری و خنده دار شده که هر از چندی تکرار می شود و بیش از هر چیز دلم برای بچه ها بخصوص محمد جواد می سوزد که در این سن باید شاهد این داستان ها باشد. بی شک مقصر اصلی من هستم ولی چاره چیست . آیا جز گزشت و کوتاه آمدن از هر دو طرف می ماند...

سرانجام  علی رغم شوخی و خند های من و محمد جواد ترجی دادم ول کنم و برم دنبال کار بیمه و رفتم .بیمه ۲۸ سید دم در منتظر بود رفتیم خانم بسیار  باشخصیتی بود خیلی راهنمایی کرد و نامه داد برای رسیدگی قرار شد ۲۹ آذر ماه بریم ساعت ۱۴ و بعد رفتیم دنبال کار های دیگر . با مسئول بازرسی هم حرف زدم مرد خوبی بود طاهری درد دل کرد .بعد هم طبرستان و چای داغ و دیدن تیموری و بعد خانه ...نهار و بعدش هم کمی استراحت و مهمانان آمدن ...

ممتاز به همراه قهری و بر نامه ریزی برای روز عید غدیر و دویدن ممتاز...از چالوس تا کرج...مبلغ ۳۰۰۰ هم داد.

بعد پرمه آمد حرف زدیم و جالب بود ...کلی خندیدم ...هنوز نظرم عوض نشده...

شب خونه...

شکر خدا رسید ۵۵۰ دادم به ابوئی .و شب دادم به او .

با خانم حسینی  منشی من در ستاد هم حرف زدم که رسمش این نیست و باید چه گونه عمل کند برای ملاقات های من بر نامه ریزی کند.

خانم محمودی باز نیامد و پوزش خواست .

از سازمان تبلیغات اسلامی غرب تهران هم یک دعوت نامه رسمی برای کار خبری آمد .

 

اسلایدر