16/8/1391
سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و کار و بعد راهی شدم امیر صدرا را از مدرسه آوردم خانه با مدیرشان هم حرف زدم جالب بود خودش با کت و شلوار ایستاده بود معلم ورزش بچه ها شده بود . به یاد شعری از شاه نامه افتاده که می گفت اگر این تیر زه تر کش رستم است...
خانه و کار ...نهار نماز و راهی شدم به جلسه هیئت های مذهبی شمال غرب تهران رفتم و محمود هم بود عکس و فیلم می گرفت...
شکر خدا ۲۵۰ تیموری به حسابم ریخت به حساب مسعود هم ۵۰ دادم و من راهی خانه شدم . شب کار و کار ...
شب هم خونه...
حمید جمالی پول نداده بود حتی جواب تلفن من را هم نداد .خوشحال هستم که علی رغم چندیدنبار تماسش هرگز به دفترش نرفتم و باز خوشحالم که انقدر حقیر است که برای مبلغی کم پاسخ تلفن من را هم نمی دهد . دلم می خواست به او بگو یم پسر تو دیپلمت را تا پایان عمرت که نگاه کنی امضای من را می بینی و این یعنی شرمندگی بدبخت من حتی شهریه هم از تو نگرفتم بیچاره در تمام مدت تو پوز برادرت را در سیستم امنیتی کشور دادی و من آرم آمد که تو را تحویل بگیرم .بندی خدا تو خودت زاتن بی لیاقت هستی حتی اگر بیش از لیسانس هم بگیری ... تو کسی بودی که ۱۸۰ هزار تو مان دستی از من گرفتی سال ۱۳۷۹ و ۶۰ هزار تومان کم سر منشی بیچاره من کلاه گزاشتی و گفتی کل پول را دادی باز من زیر سیبیلی رد کردم.خدا را شاکرم که برای امضائ دیپلمت آمدی و دیدی که من در چه جای گاهی هستم و نه تنها از ارزشک کم نشده که شکر خدا هنوز سر پا هستم و این لطف خداست چون سالم زندگی کردم .شکر...حالا تو تا آخر عمرت مدیون من باش...
