24/8/1391
چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز استراحت و بعد باران بود و باران به همراه پرمه راهی شدیم خانه و بعد ادرکل مطبوعات دادن نامه و گرفتن شماره نامه رفتم ژیش آخوندی و دوستان همه بودن همی آنهایی که چندی پیش در ادارکل حکومت می کردن و امروز در زیر ساختمانی در کوچهای بن بست همه با همان کت و شلوار هایشان مشغول کار هستند ایشان نشان دادن که هویت مدیریت داشتند و دارند و میز و ساختمان به آنها شخصیت نمی داد بلکه خودشان لایق بودن ... دوستانی که سالهاست می شناسمشان ...از بر نامه شک که شب گزشته تلوزیون نشان میداد حرف می زدن من هم حرف زدم و از فیلمهایی که در این خصوص از سال ها پیش ساخته بودم و اطلاعاتم حرف زدم و بعد راهی شدم .تعاونی مطبوعات .دکتر بهبهانی مطلبی که نوشته بودم را خوانده بود قسمتی از آن را بر داشته بود و خیلی خوشش آمده بود این متن با نام این نیز بگزرد در خصوص شرایط تعاونی نوشته شده بود...برای ناد ممتاز لوح زدم و دکتر هم نوشت و امضا ء کرد بعد رفتیم معاونت سینمایی خالقی گفت شنبه... رفتم در حیاط و با ضرغامی تماس گرفتم و بعد رفتم موزه ملی ایران در حیاط با خانم دارایی آشنا شدم و او مارا در موزه چرخاند .پرسیدم این موزه بازدید کننده خارجی هم دارد بهتر نیست اتکت هاای هم به زبان انگلیسی نوشته شود و کنار این آثار باشد ...گفت در بر نامه هست ...
خدایا چه بگو یم دیوانه کنننده است اثر فرشچی در مقابل این آثار چنان حقیر و کوچک است که آدم در می ماند...و چه بگو یم از نگهداری و ... خانم دارایی می گفت ما بین وزارت خانه و سازمان میراث فر هنگی مانده ایم بی صاحب . من یاد فیلم خارج از محدو ده افتادم و بهتر دیدم چیزی در این خصوص بنویسم .
خانه و باز باران ...روز دلگیری بود بخصوص اینکه باز از این مرتیکه امیری نامه آمده بود برای رفتن به دنبال شکایتش ُخدایا خودت کمک کن .
عصبی بودم و برای همین نماز و نهار و راهی شدم امیر صدرا را رساندم و بعد جلسه هیئت بازرسان شمال غرب تهران و شکر...محمود هم آمده بود و عکس گرفت و بعد دیدن دوستان من منطقه ۵ و ۲ را همزمان قبول کردم چیزی حدود بیست هیئت را برای بازرسی یا ارزیابی انتخاب کردم . شکر باران بود و راهی شدیم ...گویا امیر صدرا با مادر محمد یوسف رفته بود خونه من هم رفتم خونه باران شدیدی بود و نماز و کار...
تمام مدت به موزه فکر می کردم قرار شد که فیلم و عکس تهیه کنیم برای یادگاری بدهیم این کمترین کار ما برای موزه خواهد بود انشالله...
شب خونه...
در خصوص موزه هنر های ملی ایران من یاد این بیت شعر افتادم:
وقتی از آشیونه خود یاد می کنم
نفرین به خانواده سیاد می کنم
یاد رغم قربت جان می دهم برباد
یا جان خیش از قفص ازاد می کنم
راستی امروز عمو حاج جواد زنگ زد باز هم او گفت دلم تنگ شده بود زنگ زدم حالت را بپرسم خدایا شکر آفرین به معرفت او و تمام آدمای با شخصیت دیگر...
