30/2/1390
جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰صبح بعد از نماز و دعا را هی شدم امامزاده و دعا دیدن اینی و دادن مجله های ۲۳۷ و ۲۳۸ بعد خانه و کار .
افسانه با امیر صدرا رفته بودن کلر را درست کرده ن و محمد جواد داشت دوستش را خال کوبی می کرد . من از دست فاطمه دلخور بودم که حرف مرا زده و کمی هم با مادرم حرف زدم راجه به یارانه می گفت بده به خودشان گفتم مادر در هین ماه محمد جواد ۴۰۰ هزار توان گرفته .
حاج احمد زنگ زد که چرا بلوزت را نبردی و بعد کار .
