1391/12/21
دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱
دوشنبه
نماز و استراحت و بعد هم زدن ریشو حمام و صبحانه سرما خوردم و ناچار باید دارو مصرف کنم...راهی شدم کلانتری آقای رضایی نبود زنگ زدم گفت دارم میام...ماندم آمدن و نوشتن پرونده و بعد راهی شدم کلانتری 106 نظام آباد..همان کوچه و خاطرات جوانی سال70 شاید هم 69 خانه مجید آقایی و چی بگم...با یه سرباز رفتیم دنبال پرونده نبود رفته بود برگشتیم به رسم هدیه به سرباز هدیه دادم بچه جنوب بود همشهری سندی خواننده...بعد هم رفتم پیش کهربایی گفت از هفته گزشته تا حالا ده هزار تومان دشت نکردم...برم نهار بگیرم! گفتم نه از شما به ما رسیده...و بعد به حرفاش گوش کردم و راهی شدم باز تا سر راه پله آمد نه پائین...می خواصتم این آخرین بار را هم چک کنم...دنیای غریبی است...راهی خانه شدم...نهار و بعد ولو شدم...
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم از تعاونی بود دکتر بهبهانی نگران بود می گفت گویا در سایت مطلب از زندانی شدن چند خبر نگار و غیره هست گفتم دکتر کار من که نبوده نگاه می کنم و دیدم مال ما نبوده گویا لینگ انجمن صنفی روزنامه نگاران بوده و یا سایت پیچک نمی دانم دل داریش دادم که نترسه...این هم کار ما و شغل ماست دیگه!
شکر...
گویا دوست دختر محمد جواد گیر داده که بیان خواستگاریم...بچه جواد هم گریه که من چه کنم...با مادرش درد دل می کنه ...داستان جالبی است...
به تیمسار زنگ زدم برای کار سربازی بچه دوست ممتاز و بعد خودش زنگ زدگفتم باید نامه بنویسید به عقدتی تا کاری به شکر...بعد ممتاز زنگ زد که چهار شنبه کجا هستی ...گفتم صبح جلسه سخنرانی دارم و بعد نمی دانم چطور مگه گفت دوستم (یه دختره دانشجو کرمانی) داره میاد تهران گفتم بیایم خانه شما و نهار مهمان من...گفتم داداش بدهی شما به ما زیاده ولی برای یه نهار به تو و دوستت کم نمیاریم تشریف بیارید ...هزینه شما زیاد میشه نهار برای ما بخرید همان بهتر که مهمان ما شوید ...دیدم نالوطی فکرش را هم کرده میگه نه خودمون را نهار بدیم...زدم زیر خنده گفتم بابا خیلی کارت درسته...ما با کیا زندگی می کنیم...
عصر هم محمد جواد آمد بچم گفت بابا پول داری ؟با کمال شرمندگی گفتم :نه چراکه راستی راستی نداشتم... و او رفت سررو بالا بلندی که قربانی نظام اقتصادی غلط این مملکت است مثل هزاران نفر جوان دیگر...صبح بر نامهای در خصوص کمیته امداد بود که مدیرش می گفت ما بیش از چهار میلیون نفر رسماً تحت پوشش داریم و سه میلیون نفر هم مو ردی...خبرنگاره گفتت بفر مایید یک دهم ایران تحت پوشش کمیته امداد هستند دیگه! این روزا از هرکی طلب داریم جواب ما را نمی ده من ناچار شمار حسابم را برای چند نفر اس ام اس کردم که به خودشون بیان و حساب ما را بدن...چی بگم خدارا شکر طوری زندگی کردیم که همه میگن داره...
راستی یه چیزه دیگه دیشب هم کاظمی آمد نامه تسویه حساب خواهرش ا گرفت و خوشحال شد .
خونه و در ژارکینگ با آقای در ویش ایستادیم به گفت و گو از هر دری از اینکه کاش می شد بریم شهرستان زندگی کنیم.
مرتیکه محمود آشتیانی زنگ زد رفت رو عصابم...چی بگم...خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
مدتی کوتاه بود این های و هوی
که زن وفرزند وخواهر می کنند
سوی گورت می برند بی گفت وگوی
بعد از آنت خاک بر سر میکنند
+++++++
سفر اندر حذر کردن چنین است
سفر خود به خود کرده همچنین است
+++++++
خرامیدن لاجواردی سپهر
چنین گرد یدن ماه و مهر
پنداری از روی باز یگرای است
سرا پرده یک رشته بیکارنیست
سر رشته برکسی پدیدار نیست
نه از رشته سری می توان تافتن
نه سر رشته را می توان یافتن
++++++++++++
رسانه خاموش
دوستی می گفت : همسرم به من نگاه کرد و گفت بلال دوست دارم ...زمستان بود و نمی دانستم از کجا می توان بلال تهیه کرد ولی گشتم و وقتی تهیه کردم براش کباب کردم اما او هر گز نتوانست به آن بلال لب بزند و همان زمان تمام کرد...آره صحبت تز رسانهای است که بیشتر صاحبان رسانه کمترین توجه ای به آن نمی کنند.رسانهای خاموش اما بسیار گویا و توانا ،رسانهای ک در کنار ما است و لی ما توجه ای به آن نداریم .صحبت از رسانه خاموش گورستان است جای که بزرگان می گویند در شادی و غم به آن جا سری بزنیم تا بهتر بدانیم آغبت کار ما چه خواهد بود...این بدان معنا نیست که دست از دنیا بشوئیم و قدم از قدم بر نداریم بلکه بهتر دیدن و بهتر زیستن مورد نظر است چراکه می توانیم به زندگی با حدف درست زیستن رنگ و بوی بهتری بدهیم .
=======================
این شعر را سالها ژیش نوشته بودم متاسفانه کاملش در دفتر کارم به غارت رفت و دارم فکر می کنم ابیات دیگرش یادم بیاد.
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
تیغ بر گردن من بود نمی دانستم
از همان خنده که معنای اوتوفت می داد
نیعتش کشتن من بود نمی دانستم
تا نمردم بگزار که فر یاد کنم
دوست هم دشمن من بود نمی دانستم
لحضه وصل منو دوست خدا می داند
وقت جان کندن من بود نمی دانستم
++++++++++++++++++
هویت
بسان قر بتی های تبار آلوده در وهمیم
اگر پرسی زه کس این پرسش
کیستم را
وگر جایی بپرسی چیستم را
نگیری پاسخی هر گز
که کس این را نمی داند
چنین باشد که روزی روزگاری
پس
پشیزی از وجود ما نمی ماند
ودست نا شناس نا شناسی هر زمان مارا
به سوی درهای هیچ نا پیدای
بی هوشی به سوی درهای ناخوشی همی خواند
تو ای ایرانی مسکین
بزاهر آریایی
در باطن هزاران رنگی
خودت گوئی
نیاکانت همه
جنگا وران بودن و روئین تن
همه خشم آوران آریای
که با چکاوک های شمیر هاشان بر وصعت این دشت افزودند
ولی از قراعن این چنین پیداست
که از قومی دگر باشند
ازآن تن پر وران سهل انکار قاجاری
نجا دت را نمی دانم نجادم را نمی دانم!
تو ای مام وطن
شبی در آغوش هر کس بودهای تا
