هشتمین روز
دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰چند روز پیش داشتم به سال تحویل ۱۳۵۸ فکر می کردم آن سال عید من به همراه پدرم راهی مکانی شدیم که معروف بود به برج تقرول در دامغان آنجا مردها کنار دیوار ایستاده بودن سال تحویل صبح بود کت و شلوار پوشیده بودن و بیشترشان شاخه های شکوفه ای در دست داشتند . سال تحویل شد و من به چهر های مرده نگاه می کردم و چقدر دوست داشتم زود تر من هم مرد بشوم .سالها می گزرد و من یک رد هستم اما نمی دانم چرا هش احساس می کنم آن مرد ها خیلی بزرگ تر از مردهای امروز بودن .
امروز را هم نماز شب بیدار شدم ولی نماز صبح خواب بودم. می خواستم برم پیش جعفری بانک تجارت الهام هم با من بود ولی نرفتم حال نداشتم. این روزها خیلی بی حال هستم. باز خونه و استراحت و نهار و عصر هم خواهرم که به همراه مریم زن رسول آمده بود راهی خانه خودشان شد.
من هم هشت شب آمدم به نوشتن.
