30/7/1390
شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰شنبه
صبح نماز استراحت حمام و بعد هم زدن ریش و راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد خانه و کار... نوشتن طرح همیار هلال که به همکاری افراد با سازمان هلال احمر می پردازد را تمام کردم طرحی که چند ماه پیش خودم مطرح کرده بودم و باید می نوشتم .
طرح بعدی که کار کردم طرح جشنواره مساجد بود با نگرش فعال کردن مساجد و خوب بود شکر . تمام شد .
شب هم خونه .
شنبه روز بدی بود
روز بیحوصلگی
وقت خوبی که میشد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبهی من
جدول نیمهتموم
همه خونههاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحهی کهنهی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
«تو نخ ابره، که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه»
غروب سهشنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم، از اینجا برو
اما موش خورده، شناسنامهی من
عصر چهارشنبهی من
[هه] عصر خوشبختیی ما
فصل گندیدن من
فصل جونسختی ما
روز پنجشنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر بگیر
جمعه، حرف تازهای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود . . .
ادامه مطلب
29/7/1390
جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰جمعه
ناصحی گفت مرا با دگران رازمگوی
گفتمش با که بگویم گفت لب بازمکن
گفتم این درد مرا می کشد ومی سوزد
گفت زین درد بمیروغمت ابرازمکن.....
نماز و دعا تام کردم و بعد هم صبحانه حمام و راهی شدم .امام زادهو دیدار با آقای امینی .خرید برای هیپکو انشالله.
نهار را با مادر و محمد جواد خوردیم و بعد کار سعید سلامت زنگ زد که بیام و آمد راهی شدیم سعادت آباد منزل حاج قاسمی پناه و گفتگو در باره وام و بعد هم فروش ۱۵۰ کامیون تریلی از سئد به ایران . کمی دل خور بودم و تند حرف می زدم . راهی شدیم خانه و کار . مسعود بابا جان نیامد و من هم شب را هی خانه شدم .
عصر هم فر ستی شد که بشینم و طرح اجراء بر گزاری جشنواره حفظ محیط زیست را بنویسم در این طرح که به انگیزه بالا بردن فر هنگ زیست محیطی طراحی شده بیش از هر چیز سئی کرده ا که کشور های منطقه بویژه خود ایران را به مسائل محیط زیستی نزدیکتر کنم و مردم نیز با این موضوع بیشتر آشنا شوند . امید وارم موفق شوم. انشالله...
راستی محمد جواد رفت بیرون و دعوا کرد وقتی آمد به او دو فن از فن های جودو یاد دادم و گفتم هر گز دعوا نکن. مادرش هم امیر صدرا و فاطمه را آورد . شب خونه.
......................................................................................................................
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم،
چه سیاه ئه به تناش رخت عزا!
تو چشاش ابرای سنگین میبینم.
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
نفسام در نمیآد، جمعهها سر نمیآد!
کاش میبستم چشامو، این ازم بر نمیآد!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
عمر جمعه به هزار سال میرسه،
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه،
آدم از دست خودش خسته میشه،
با لبای بسته فریاد میکنه:
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
جمعه وقت رفتن ئه, موسم دلکندن ئه،
خنجر از پشت میزنه, اون که همراه من ئه!
داره از ابر سیا خون میچکه!
جمعهها خون جای بارون میچکه!
28/7/1390
پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰پنج شنبه
صبح نماز و استراحت و بعد کار و کار تا ساعت ۱۲ که راهی شدم بعد از کلی دادو بیداد . چرا که می گفت خودت پوست تخمه را در شام انداختی . یاد سوریه و گارسن دمشقی افتادم و راهی خانه شدم و بعد دیدار با مسعودی دوستش صفری که مشکل زمین داشت نیامده بود ناراحت شدم وبعد از کلی دادو بیداد راهیش کردم که بره سر قرار رفت و من مشغول کارای خودم شدم . مادر محمود رضا آشتیانی زنگ زد که خوردم زمین محمود هم نیست عکسای جشن را گزاشت خانه گغتم دیگه به دردم نمی خوره .اسرار کرد قرار شد برم بگیرم . عصر فر هاد یاور زاده زنگ زد رفتیم در مسیر با همایون پاینده هم قرار گزاشتیم و بعد از دیدار او رفتیم خانه محمود من عکسا را گرفتم و بعد خانه در خانه بعد از رفتن فر هاد من و همایون کلیحرف زدیم بهش فهماندم که خیلی نالوتی است سر جریان پرونده خودم و بعد گفتم خیلی حرف مفت و زیادی میزند . او از زندگی و کارش برایم گفت و خیلی چیز ها از او برایم روشن شد از غذا اهل الکل هم هست و بدش نمی آید . در مسیر خونه فکر می کردم که فقط من خودم اهل چیزی نیستم و روشن زندگی می کنم. شکر.
شب خونه...ساکت بودم
27/7/1390
چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز شب و خواب و بعد نماز کار صبحانه حمام و بردن محمد جواد به مدرسه و بعد هم ساختمان صلح و دیدن کهربایی و بعد بانک مسکن و بعد هم دیدن سپانلو و بعد دیدار با آقای علمی خواه برای صادرات غیر و بعد خانه نهار و به همراه امیر صدرا و فاطمه راهی شدیم منزل خواهرم وبعد محل کارش مشغول بود با شخصی به نا کامرادن اقتصادی که می خواصت تعاونی نابینایان ثبت کند آشنا شدم و کلی نصیحتش کردم متولد ۱۳۴۴ بود و میگفت کارمند میراث فرهنگی و شهر داری بوده و در دبی هم زندگی کرده همین طور آلمان .
شب خواهرم را رساندم و بعد خونه...
دلم خیلی گرفته بود.
ترانه سرا : ملک الشعرا محمدتقی بهار
آهنگساز : مرتضی نی داوود
تنظیم کننده : محمد رضا شجریان
خواننده : محمد رضا شجریان
آلبوم : پیام نسیم
ترانه : مرغ سحر
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه ی این خاک توده را
پر شرر کن
---
ظلم ظالم، جور صیّاد
آشیانم، داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم، تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
( مرغ بیدل، شرح هجران
مختصر، مختصر کن ) ( 2 )
26/7/1390
سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰سه شنبه
نماز استراحت و کار و راهی شدم محمد جواد را رساندم مدرسش . چاپخانه و انجام مقداری از کار ها و بعد هم دفتر فنی و کار گپی و طراحی .
بانک ملت وگرفتن کارت بانکم و تعقیر رمزش و خانه نهار .
عصر بهمن قهری آمد و کلی حرف زد . شب خونه و در بدو ورودم مقداری تخمه روی مبل دیدم ولی شام که خوردم لای اسفناج ها دوتکیه از پوست توخمه ها بود که یاد ناخون پا افتادم و حالم خیلی بد شد بیست دقیقه ای بالا می آوردم و ...
25/7/1390
دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰دوشنبه
نمازبعد هم راهی شدم .محمد جواد را بردم مدرسه و بعد خانه نهار را که خوردم راهی ستاد شدم جلسه با آقایان معذزی و پاینده و دوستاشون برای کار تعاونی دار آباد . بعد هم خواهرم امد و حرف زدیم و راهی شدم .لالزار و تعویض کمربندم . فائزه و محمد یوسف هم بودن . به مسعود بابا جان هم سر زدم و مجله را دادم .
شب خانه کلی امیر صدرا و محمد یوسف بازی کردن .
مهدی خوشنود هم آمد و بعد از حرف با او راهی خونه شدیم .
شب خونه. خیلی خسته بودم.
24/7/1390
یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۰یک شنبه
صبح نماز و بعد راهی شدم .موتور سازی و خانه و بچه ها را بردم میدان آزادی و بعد علی رغم کارم در ستاد نرفت و برگشتم خانه کلی کار داشتم و بعد مشغول شدم ...یک روز پور کار شب هم خونه . راستی قهری هم آمد و حرف زد..
شب خانه فریبا هم بود درد دل کرد و زن همسایه که شوهرش کتکش زده بود هم رفت همدان پیش خانوادش . من هم یه چیزی براش نوشتم. نمی دانم...
غروب فصلی
این کفتران عاصی شهر
به انزوای ساکت آن سوی میله های بلند
هرگز طلوع سلسله وار شبی در اینجا نیست
و تو بسان همیشه ، همیشه دانستن
چه خوب می دانی
که این صدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه
جوانه های بلند
که رنگ اناری میله
با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ
زمانه خود را
در اوج انزجار انکار می کنند
23/7/1390
شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۰شنبه
صبح بعد از نماز آماده می شدم که برم بیرون مسعودی زنگ زد که هستی یا نه و بعد آمد حمد یوسف را بردیم دکتر حالش بد بود . بعد هم کلی حرف زدی و رفتیم عینک سازی و بعد هم جلسه محیط زیست و دیدار با محسن شاه حسینی مرد خوبی به نظر می رسید و بعد خانه.......
22/7/1390
جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰جمعه

نماز و دعا و استراحت و بعد حمام و صبحانه و راهی شدم . بچه ها رفتن پارک اردو گاه شهید باهنر و بعد من امامزاده سعید سلامت وامینی و دوست سعید با هم حرف زدیم...
خانه و خونه ...شکر
21/7/1390
جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰پنج شنبه
همیشه پنج شنبه ها این طوری که فرداش یه روز تعطیلی!
نماز دعا و راهی شدم ...اول دنبال صندلی و میز وبعد سری به دفتر ستار خان زدم و بعد رفتم پیش حسین کپی در مسیر راننده دختری که حسابی خیسمان کرد و ناراحتی و عصاب خوردی من . و کار تقدیر نامه ها شکر خدا تا ۲ تمام شد و بعد دباره دفتر و کار صندلی ها انجام شد و خرید لوازم یک بار مصرف و بعد دفتر خانم دکتر آمده بود و بعد بچه ها آمدن و یکی یکی کار ها انجام شد شکر .مراسم مسیر خودش را طی کرد و لی رفتار زشت واله کردستانی کم کم ناراحتم می کرد و بعد از آن ندا ناراحتم کرد ولی شکر خیلی خوب بود و به ما خوش گزشت این طور پانزدهمین سال تولد هفته نامه همسر هم در میلاد امام رضا(ع) به پیان رسید و بعد از چند سال وقفه شکر خدا خوب برگزار شد و ما رفتیم که یک سال دیگر را ادامه دهیم،انشالله
شب واله فرار کرد و من و سید آمدیم خانه .
شب دلم گرفته بود شب وقتی بود برای استراحت ...شکر
18/7/1390
دوشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۰دوشنبه
نماز و بعد حام و راهی شدم موتور تعمیر گاه و بعد پست و بعد دفتر تیموری بود و مهمانان آمدن و حرف و کار ظهر خانه و نماز .وتور را هم گرفتم عصر راهی دیدن خواهرم شدم .کار ها را دادم و بعد عمو حاجی و بعد چاپ خانه و خانه شکر...
17/7/1390
یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰نماز و استراحت و بعد راهی شدیم . من رفتم طرف ساختان هلال احمر که مچله ها را بدهم و لی بعلت برخورد با یک سرباز وظیفه که راننده بود جریانی نا خواسته پیش آمد و من سر از معاونت اطلاعات سپاه پاسداران در آوردم .بگزریم .
به هلال احمر برگشتم و حرف و دادن مجله ها و بعد بانک تجارت و بعد بانک مسکن و بعد ستاد مساجد و دیدن آقای قدیمی و دادن مجله به آنها و قرار مدار برای جشنواره مسجد و سینمای مسجد و شکوفه های مسجد . جزوای برای مساجد.
خانه و نهار ساعت ۵ عصر .شکر...درد دل با مادرم.
یاد مرحوم احمد شاملو افتادم که در شعری از سیاه همچون عماق قلبم آفریقا می خوند .
کشیدن بردنم
یه جای خلوتی،
پرسیدن: «ــ به نژاد والای سفید
ایمون داری؟»
گفتم: «ــ ارباب جون
اگه راستشو بخواین
همین قدر که ولم کنین
حاضرم به هرچی صلاح بدونین ایمون بیارم.»
مرد سفید دراومد که: «ــ آخه پسر
چه جوری همچین چیزی ممکنه؟
ولت کنم
که بزنی منو بکشی!»
اون وخ زدن تو سرم و
انداختنم زمین،
بعد، رو خاکا
حسابی لگدمالم کردن.
یکیشون با لاف و گزاف گفت: «ــ کاکا
راست تو چشای من نگاه کن و
بم بگو که
به نژاد شریف ما ایمون داری!»
آره می برنت یه جای تف میندازن تو روت و میگن بنویس که غلط کردم و تو می نویسی تا باز آفتاب رو ببینی ..صاف تو چشمات ...
بگذار این وطن دوباره وطن شود
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادهگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردهگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادهگان» را بنیان بگذارم.
آزادهگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
16/7/1390
شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۰شنبه
نماز و استراحت و بعد راهی شدم اولش حال نداشتم ولی چاری نبود رفتم بازار در مسیر به حسن نیک بخت سری زدم و بعد از کلی گپ و شوخی را هی شدم بازار و دیدن آقای طاهری برای کار خود کار و لیوان .شکر راهی شدم دیدن آبجی و بعد به دنبال چاپ ویژه نامه کودکان و بعد خانه . سعید سلامت . محمدی و مومنی به همراه مجد ی برای اتیقه آمدن کمی حرف زدم و سعید آمپولم را زد حالت تحوه داشتم و بعد راهی خونه شدم.
کار و کار.شکر...
14/7/1390
پنجشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۰صبح نماز دعا . سخت مشغول کار طراحی جزوه کودکان برای شهر داری شدم شکر.
12/7/1390
سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰سه شنبه
نماز و استراحت و حمام و راهی شدیم .
فریبا خواهر فائزه از سئود آمده بود و من بردمشون خانه روزا.
نریمانی هم پول را داد .ومن رفتم ستاد سامان دهی با روزبهانی هم حرف زدم برای آموزش کار گروها و بعد با سرهنگ اسفندیاری که گویا خیریه دارد به نا امین حرف زدم گرمخانه هم داشتند . عصر هم خانه در مسیر در حیاط موسسه قدیم یاوری را دیدم که روی پله نشسته بود و موکت نماز خانه را انداخته بودن بیرون شکر این نیز بگذرد.
عصر سعید سلامت و حاج قاسمی پور آدن و بعد از کلی حرف راجعه به برنج و کار زنگ زدم خوشنود هم آمد . ورفت.
شب هم خونه ...خیلی دلم گرفته بود. و ناراحت بودم.
11/7/1390
دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰دوشنبه
صبح نماز و بعد ریش تراشیدن و حمام و راهی شدم دفتر کارم در طبرستان و دیدار با تیموری و نهار ، فرید ادیب ه آمد و برای نمایشگاه آنجا را دید و بعد هم من را هی شهر داری شدم ستاد سامان دهی دیدن دوستان و از جمله جلسه اجتمایی و آمدن خواهرم و ....
شب خانه و بعد خونه.شکر...
8/7/1390
جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰نماز و دعا و بعد هم گفت و گو و راهی شدم امام زاده باغ فیض و بعد خانه...شکر خدا.
7/7/1390
پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰صبح نماز و دعا و کار .مسعود آمد و مشغول شدیم .نهار و کار. عصر هم خانم دکتر آمد و راهی شدند منزل خواهرم.
6/7/1390
چهارشنبه ششم مهر ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز و بعد استراحت و بعد راهی شدم ساختمان پسیان و متاسفانه متوجه شدم جریان جشن روز پنج شنبه کنسل شده .خانم اسگری گفت و من ترجی دادم چیزی نگم بعد هم جلسه با سعید سلامت و حاج قاسم و بعد هم خانم حسینی نژاد از صلیب سرخ ایران و تعاملات با این تشکیلات . بعد هم حمید یوسفی خواننده آمد و حرف زدیم و بعد راهی خانه شدم البته با خانم رضائی در هلال احمر حرف زدم و ایشان پوزش خواصت . نهار و نماز و استراحت و شکر.
امیر صدرا گفت خدا خانجان را بکشد ناراهت شدم و او جلی مادرش گفت ما مان می گه گفتم این کار و حرف بده مادش گفت خدا من را بکشد . تازه باورم شد که جداً مادرش این حرف ها را می زند ومتاسف شدم . امیر صدرا گفت بابا دیگه این حرفهای بد را نمی زنم . شب خونه و تماس با خواهرم .
به فائزه کار وب لاگ ها را یاد دادم.اولین بارش های پائیزی هم بارید .
راستی خانم حسینی نزاد اصلاً باور نمی کرد ما انقدر کار های فر هنگی انجام می دهیم.شکر خدا بخصوص لوح سپاس آشتی ...
4/7/1390
سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰صبح نماز و دعا. مسعود آمد و کار و کار نهار هم ماند و بعد رفت من و محمد یوسف رفتیم بانک ملت شعبه تیراژه وبعد از گرفتن پول راهی خونه شدیم در مسیر
