30/8/1390
دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰دوشنبه
صبح زود بیدار شدم و لی محمد جواد با من نیامد . بانک کشاورزی به حساب شرکت مائده ۵/۱ ریختم . و ...من راهی شدم سازمان هلال احمر استان تهران نقیبی با مسئول سازمان شهر تهران جلسه داشت مجله و شمار تلفنتعدادی از هنرمندان را دادم وبعد را شدم خانم صادقی داوطلبان کشور نبود با خواهرش حرف زدم و بعد خانه هنرمندان مدارک و اساسنامه کانون هنر مندان را به سفارش حسن ضرغامی دادم به آقای غلام رضا نجفی مدیر اجرائی خانه هنرمندان . گرچه اولین برخوردمان بود ولی خیلی خوشش آمد پزیرایی و ساعتی گپ دوستانه از هر دری از محمد نوری زاد گرفته تا فرج الله سلهشور. به پیشنهاد وی قرار شد با سرسنگی مسئول خانه هنرمندان ملاقاتی داشته باشم .
باران گرفته بود ناچار چند برنامه خود را کنسل کردم و یک راست رفتم به دیدن محمد رضا پور . او هم در خیابان ولی عصر کوچه حسن ... دفتری برای خودش درست کرده بود دفتری که کار فیلم کند ... گویا دوفیلم هم دستیار تهیه کننده بوده . بگزریم . کلی حرف زدیم .او که در زمان هاشمی رف زنجانی مسئول سمئی و بصری بود این آخرا رئیس دفتر بود و بعد هم بازنشسته شده بود . ودر سایه همسرش خانم اصلانی ریاست.... روزگار می گزراند...
راهی شدم دیدن همشمند در فرهنگ سرای رسانه . او هم بعد از تعاونی مطبوعات با مهدی که روزی معاون اجرایی مطبوعات کشور بود کلینیک رسانه را راه انداخته بودن . متاسفانه او هم مانند قالب مسئولین نمی دانس چه می کند .حتی اگر هم دوست داشت نمی دانست . جریان برگزاری همایش حقوق دانان و مطبوعاتیان را به او گفتم و بسیار خوشش آمد قرار شد راه بیندازیمش . قصمتی دیگر از برنامه های خودم را که برگزاری کلاس های آموزشی و سمینار بود به او گفتم و همین طور بحث پخش مطبوعات را مطرح کردم . چراکه بسیار مهم است . راجه به حمایت از مطبوعات نوپا هم برام جزاب بود گفتم و قرار شد بیشتر برم کمکشان کنم . راهی شدم .
خدای من بعد از مرزداران چنان تگرگی گرفت که ناچار رفتم زیر سقف یک پارکینگ و موش آب کشیده شدم . پارکینگ یک آژانس مسکن بود دعوت کردن رفتم داخل خیلی زود دوست شدیم سه سرهنگ بازنشسته که آژانس زده بودن کلی حرف زدیم .و بعد راهی شدم .جفت گوشی هام از کار افتاده بودن... یک راست خونه و حمام ... خیس خالی بودم .
شکر ... این هم یک روز پائیزی در سال ۱۳۹۰
29/8/1390
یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰یک شنبه
تا ظهر خونه بودم و بعد از ظهر با آژانس راهی شدم حسینیه دریائیان در خیابان پاتریس . جلسه هیئت های مذهبی شمال غرب تهران بود . با سلام و صلوات رفتیم جلو نشستیم و شکر خوب بود ... بیش از ۲۷۰۰ هیئت فقط در این منطقه از تهران هست .استاندار هم آمد و گفت ما خاک زیر پای شما هستیم...بعد از دیدار دوستان راهی دفتر ستار خان شدم .ناچار خوشنود را رد کردم و با فر هاد و حیدری ملاقات کردم .بعد هم خانم قر قوزلو آمد و بعد آقای رضائی در خصوص کار شالومه... بعد هم مسعود بابا جان آمد و من را رساند . خانه . فر ستی شد تا با تیموری حرف بزنم و به خوشنود هم سری زدم گفتم این کار زشتی بود که دو ملیون کم دادید...
شب خانه با صدرا و فاطمه و محمد جواد کمی شوخی کردم.
شب هم خونه قدم زنان زیر باران...
شکر این هم روز دیگری بود...
28/8/1390
شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰شنبه
نماز را خیلی دیر خواندم و بعد مسعودی زنگ زد که بیا رفتم محد جواد هم بود همین که راهی شدیم ماشینی زد به ماشین مسعودی و تصادف شدیدی شد...ناچار من خودم محمد جواد را رساندم...
بانک رفه کارگران و گفته گو با رئیس بانک خوب بود آدم فر هنگی و با شخصیتی بود آقای خرسنده .
سری به سازمان تبلیغات اسلامی زدم خیلی شلوغ بود .به پیشنهاد آقای جمشیدی با آقای محمدی حرف زدم و او که نهاوندی بود و روحانی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی شمال غرب بود .به گفته خودش بیش از بیست سال است که کار فر هنگی می کند ولی موفق نبودند . نه او که سیستم ... درد دلش جالب بود و لی تکراری جای تعجب این است که همی مسئولین خودشان می دانند که موفق نبودن .ولی چرا اسرار دارند که همان سیاست هارا ادامه دهند من مانده ام...
بعد راهی شدم خانه و کار ...
سید موسوی آمد بدبخت را یک ملیون جریمه کردن که چرا سیدی رایت کردی من ۱۴۰ هزار تومان به او دادم . می گفت دویستومان کم دارد... مهندس هم ۵۰ داد... شکر . بدبخت سی ضربه شلاق هم باید بخورد..
شب خونه...
27/8/1390
جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰جمعه
نماز و راهی...آقای ولی زاده و دوستش رضایی منتظر من بودن . امینی مارا برد پشت دیوار سالن امامزاده جای دنجی بود برای گفته گو ... نمی دانم چی بود امامزاده مراسم داشتن و شلوغ بود... آقای رضایی در خصوص مدارکی حرف زد از شخصی به نام شالومه . می گفت وکیلشان هست . گفتم کمکت می کنم . بعد راهی خانه شدم بعد از نهار هم با فرهاد یاور زاده و مهدی خوشنود به همراه آزاد رفتیم شهریار .محمد جواد هم بردم . بازدید از یک مرکز گردش گری . قرار بود کمکشان کنم...
از آنجا به جلسه تالار شفق در یوسف آباد رفتم و خواهرم هم با مادرم آمدده بودن جلسه برای بر گزاری تعاونی نابینایان بود ... این موضوع بر میگردد به چند ماه پیش و آقای اقتصادی که خودش نبود و گویا در دبی مانده بود... شکر .
در حیاط چند عکس با مادرم و خواهرم و زهرا گرفتیم . من کاپیشان نوع پو شیده بودم و کفش نوع ...
شب هم خونه... شکر...
26/8/1390
پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰پنج شنبه
تام دیشب باران می بارید و وقتی برای ناز صبح بیدار شدم دلم برای عزیز خانم سوخت که باید زیر آن باران برود سر کارش .چتر را پیدا کردم و روی دسته در گزاشتم که وقتی می خواد بره با خودش ببره.
او مثل خیلی از شیر زنان ایران هنوز کار می کند و وجودش ارزشمند است...
صبح بعد از صبحانه را هی شدم پست ۱۴ و در خواست دفاتر مالیاتی و بعد هو چاپ خانه مسعود بابا جان آمد و ۵۰ دادمش و بعد مجله های ۲۵۳ و ۲۵۴ را بار کردم و به طرف خانه راه افتادم ...
هوا خوب بود و خبری از سرمای شب گزشته نبود.
25/8/1390
چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰چهار شنبه
صبح نماز را که خواندم خیلی خسته بودم طوری که نای بلاند شدن و رفتن بیرون را نداشتم .چند تا کار را با تلفن هماهنگ کردم و بعد رفتم تخت خوابیدم.
این روزا حال زدن اس ام اس هم ندارم کلی ژیام آمده . یکی دو تایی را زنگ زدم ولی دیگه حال نداشتم تمام روز این طور گزشت . عصر راهی شدم خانه .نم باران گرفته بود و بعد هم کار ...
دیشب فر صتی شده بود که به ژبغام های این وب لاگ نگاه کنم خیلی ها نوشته بودن خوبه - عجیبه - یکی هم گفته بود غلط املاعی زیاد داره . حرف م را این کیبورد گاهی وقتا نمی زنه . من هم حال ندارم . از همشون ممنونم ولی من این طوری حال می کنم انا هم اگه دوست داشتن .حال کنن . خیلی ها هم گفتن بیا لینگ بدیم به هم دیگه . من حال این کارا را ندارم این وب لاگ ن ضمن تشکر از همی این عزیزان من حال ندارم همین جوری حال کنیم . من کیم چه کارم و قیره به چه دردی می خوره . من میگم امروز که ۲۴ ساعت تمام بود چطور گزشت و چطور می تونست بگزره و لی رنگ و بو نمی دم . چیز جالبیتوش نمی بینم . این روزا همش فکر می کنم یه اتفاق بزرگی تو راه یچیزی که همه چیزای اطراف مون رو عوض می کنه .دلم بد جوری شور میزنه... نه برای خودم برای مردم کشورم و خانوادم!
24/8/1390
سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰سه شنبه
نماز و راهی شدیم...به مادرم سری زدیم و خرید و بازار گردی . عصر هم خانه و نادر ممتاز به همراه محمدی و دوستش فلحی آمدن مجلس دوستانه ای بود زدند و خواندن و شاد بودیم .
محمودآشتیانی پور هم آمدو راجه به کلاسش حرف زد و ۵۰ هزار تومان هم داد...
شب خونه...
23/8/1390
دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰دوشنبه
راهی شدم .سری به ستاد مردمی زدم وروزبهانی را دیدم و یکی دو جای دیگه . وقتی به پست ۱۴ رسیدم مسئولش گفت دیر شده .خندیدم و گفتم مهم نیست حسابی جا خورد فکر ی کرد حالا وایمیسم داد بیداد می کنم .برگشتم خانه و کار...
شب هم خونه.
22/8/1390
دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰یک شنبه
نماز استراحت و بعد رساندن محمد جواد آوردن فاطمه به خانه و راهی شدم بانک کشاورزی جابه جایی حسابهایم .و بعد کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان .خیلی عوض شده بود شیکتر ولی همش همان قبلی ها بود . آقای عبدی بود حرف زدیم و راهی شدم. بانک ملی صفی علی شاه کارم را انجام دادم.
اتحادیه ناشران و دیدن مسئول ثبت نام و عضویت . برق نبود چهار طبقه را بالا رفتم با آن قیافه و سرو وز ... چای بهم دادن و حسابی بهم خندیدن... جالب بود بندی خدا به دوستش طوری که ن نفهمم می گفت ترک ترکه! و چی بگم اگر او و دوستش خشحال می شوند که چرا ناراحتشان کنم.
خانه عصر نادر ممتاز آمد ۵۰ بدهی قبل و ۵۰ برای کتاب ها داد.شکر...
شب هم خانم قر قزلو آمد و در خصوص وامش حرف زد باز ضامنش شدم گرچه ته دلم راضی نبودم .حس قریبی داشتم.ناراحت از رفتارش بودم.احساس کردم پول نداره یه بیست هزار تومان تمامداراییم بود دادم به او نمی گرفت گفتم فکر کن عیدی...
شب راهی خونه شدم سبک بودم و خوشحال ...شکر...
اینتر نت قطع بود و کاری نشد.
21/8/1390
شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰شنبه
محمد جواد را رساندم و بعد ارشاد مطبوعات و بعد هم هلال احمر و بعد شهرداری دیدن روزبهانی و بعد لباس محمد جواد را گرفتم...خانه و کار...
راستش وقتی رفتم ستاد خانم فاطمی نظر را دیدم که گو یا چشمانش اشک داشت ... دم در او و برادر حقوق دانش را دیدم و متوجه شدم علی رغم برنامه ریزی قبلی در خصوص برگزاری جلسه تعامل فر هنگی حقوق دانان با ارباب جراید کشور که بیش از دو ماه پیش برنامه ریزی کرده بودند این اتفاق صورت نگرفته . من که از همان اول می دانستم که اینطور می شود و همایتی از طرف مسئولین صورت نمی گیرد و بی شک همکاری این مسئولین برای آن خواهد بود که کار سیاسی کنند. متاسفانه همانطور که بار ها در جلسات گفته بودم قشر مطبوعاتی بسیار آسیب پزیر و مضلوم است و لذا چاری نیست . آنها باید بسوزند و بسازند...دلم برای این جمائت سوخته دل می سوزد...
خدا می داند که چه می کشم و نمی توانم بگویم...
20/8/1390
شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰جمعه
نماز دعا و بعد راهی شدم امامزاده. بعد از سر زدن به خانه راهی شدیم .محمد یوسف و مادرش رابردم هفت تیر و بعد با محمد جواد میدان راه آهن قرار قزاشتم و رفتیم خرید کاپیشان شکر...از ساعت ۱۱ تا ۳ وبعد خانه خواهرم نهار و باز راهی شدیم خیلی گشتیم و شر حال کردیم .برای من شانه به شانه محد جواد بودن لذت بخش است و او هم هین حس را دارد...
فربود شهرکی را هم دیدیم.وبه حاجی قاسمی پور هم زنگ زدیم...
شب هم خونه . کارت بانک ملی در شهر قطع بود و ناچار خرید محمد جواد ماند برای فردا ...
شب خونه...
19/8/1390
پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰پنج شنبه
چیزی حدود نیم ساعت قبل از نماز صبح بیدار شدم و بعد از نماز هم باز بیدار بودم و بعد استراحت .... مسعود بابا جان هم آمد و کار مجله...
کلی حرفای ناگفته دارم.ولی فقط به خدا میگم:
نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
18/8/1390
چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰چهارشنبه
بعد راهی شدم برف تمام شده بود اما سرما بود و ... دلم نمی خواست برم .ولی رفتم چون ناراحت بودم .در پارکینگ ه باز حرف و دلم خیلی گرفت .در خانه هم محد جواد دیر آمد قیافه خوشنود را دیدم و ترجی دادم که هیج جا نرم . برگشتم خانه . محمد جواد ه نرفته بود مدرسه مجله را هم دیر آورد که من بیرون برم .خانه بودم با شخصی به نام مهندس تقی پور را جه به سفر به اروپا حرف زدم که مسافر ببریم . عصر هم پرمه آمد در همین خصوص وغروب به کیخواه سر زدم و شب به حاجی قاسمی پور در خصوص نمایندگی فروش محصولات شرکت بوش در ایران . با سعید سلامت بودم
شب خونه..
کیخواه شعری از کارو برایم خواند ولی این شعر چیز دیگری است :
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانهای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانهای!
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانهای!
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانهای!
گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانهای!
ابوسعید ابوالخیر
17/8/1390
سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰سه شنبه
نماز و خوابیدم ولی دیدم صدای ازان صبح باز آمد برای همین دباره نماز خواندم و خوابیدم . برف شدیدی می بارید بعد از آن باران این برف می چسبید.
تمام روز خونه استراحت کردم و بعد از نماز مغرب سری به خانه زدم.سید هم آمد و ۱۲۰ بیمه دادمش .
16/8/1390
دوشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۰دوشنبه
صبح نمازم دیر شد و بعد هم ...
عید بود و روز شادی . به مراد عیدی دادم. شکر. گوسفند که نمی شه خرید.عصر هم زود تر راهی خونه شدم .مسعود با با جان آمد و مطالب مجله را آورد و پنجاه هزار تومان هم به او دادم . مادرم راهی خانه خواهر شد و لی حالش بد شده بود و لی شکر خدا بهتر شد . من هم خوابیدم حال نداشتم.
محمود رضا آشتیانی پور هم آمد و پول بیمش را آورد ۱۴۰ هزار تومان.
15/8/1390
یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰یک شنبه
نماز دعا واستراحت و بعد محمد جواد را رساندم و بعد خانه و کار .علی رغم اینکه روز عرف بود و من در طول بیست سال گزشته هر روز دعای عرفه را می خواندم امسال نرفتم و خانه کنار مادرم ماندم.
شب هم خونه...
14/8/1390
شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰شنبه
نماز واستراحت و حمام و کار محمد جواد را رساندم و دیدن شاهرخ تیموری در طبرستان و بعد ه سید و هندس و بعد خانه و نهار و خاب و کارو وکار...
11/8/1390
چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰نماز و دعا و استراحت ... کار دیدن فیلم ورزش صبح گاهی سال۱۳۵۵ در یوتوب...
فکر به نوشتن سرمقاله جدید گرمابه سپاهان...
9/8/1390
دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰دوشنبه
صبح نماز استراحت و بعد راهی شدم بعد از چند روز بارانی بالاخره هوا یه خورده خوب شد و من توانستم برم بیرون .اول سازمان تبلیغات اسلامی و دادن نامه و بعد هم گرفتن لیست کتابهای چاپ شده موسسه از خانه کتاب و سازمان مساجد ودادن نامه جشنواره . از بانک هم ۲۰۰ هزار تومان گرفتم و بعد پست و نامه ای نبود . از آنجا راهی شدم سازمان محیط زیست و دادن ناه ها هیچ کس نبود... خانه نماز و نهار و استراحت...با حاجی قاسمی حرف زدم .
مهدی جهان تاب هم زنگ زد که بیمارستان بودم و الاآخر ...
8/8/1390
یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰یکشنبه
نماز و دعا و استراحت . محمد یوسف ساعت ۵/۶ آمد و هنوز باران می بارد .بالا خره توانستم مجله را ببینم ولی با داشتن دو مشکل گفتم بره برای چاپ شکر ... عصر مجله های ۲۵۱و ۲۵۲ را آوردن و پسر که آورد هم سند محمد جواد بود . جواد هم داشت دوش آب گرم می گرفت. بالاخره نشستم با حد جواد و فاطمه حرف زدم دلم شکست . کمی اشک ریختم و گفتم من نباید یه چیزای را به شما بخصوص فاطمه بگم اما چاری نیست . و... شب خونه .
7//8/1390
شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰شنبه
صبح نماز را که خواندم خوابیدم و بعد حمام و کار زهرا دختر خواهرم آمد و من مشغول بودم.
نهار و باز در غذا چیزی بود که ... حالم را بهم زد...
هنوز باران می بارد و ...
صبح محمد جواد زنگ زد ولی جوابششرا ندادم...امروز هم روز کورش کبیر بود بد بخت چه اندیشه هایی برای ایران داشت و چی فکر می کرد و چی شد!
بمناسبت 7 آبـان رور جهانی بزرگداشت کـوروش بـزرگ
کـوروش، ملقب به کـوروش بـزرگ یا کـوروش کبیر همچنین معروف به کـوروش دوم، نخستین پادشاه و بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد. دربارهٔ کوروش تمام مورخین توافق دارند که شاهی بود با عزم، عاقل و مهربان که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل میشد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود. جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان میدهد. با پادشاهان مغلوب به اندازهای مهربانی میکرد که آنها دوست کوروش شده و در مواقع مشکل به او یاری مینمودند. با مذهب و معتقدات مردم کاری نداشت بلکه برای جذب قلوب ملل آداب مذهبی آنها را محترم میداشت.
شهرها و ممالکی که در تحت تسلط او در میآمدند، هیچگاه معرض قتل و غارت واقع نمیشدند. آنچه در باب وی برای مورخ جای تردید ندارد، قطعاً این است که لیاقت نظامی و سیاسی فوقالعاده در وجود او، با چنان انسانیت و مروتی در آمیخته بود که در تاریخ پادشاهان شرقی پدیدهای بهکلی تازه به شمار میآمد. کوروش از ذکر عناوین و القاب احتراز داشت، در کتیبههایی که از او مانده، این عبارت ساده خوانده میشود، من کوروش شاه هخامنشی هستم. حال آنکه شاهان دیگر خود را خدا میخواندند. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانونگذار مینامیدند و به وی به چشم یک فرمانروای آرمانی مینگریستند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار به شمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند.
"منشور کوروش بزرگ" یک استوانهٔ سفالین پخته شده است که در تاریخ ۱۸۷۸ میلادی، در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل، کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود را با اهالی بابِل، پس از پیروزی شرح داده است. این سند به عنوان "نخستین منشور حقوق بشر "شناخته شده و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به بسیاری از زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. نمونهٔ بدلی این استوانه، در مقر اصلی سازمان ملل، در شهر نیویورک نگهداری میشود. این منشور ارزشمند در شهریور ماه سال ۱۳۸۹ طی مراسمی رسمی از طرف موزه بریتانیا به ایران قرض داده شد، که آن را برای بازدید عموم در موزهٔ ایران باستان در معرض نمایش قرار دادند و در تاریخ ۲۷ فروردین سال ۱۳۹۰ به لندن بازگردانده شد. آنچه در ادامه ی این ایمیل می خوانید همان متن مشهور منشور کـوروش بـزرگ است که به قلم "صادق علی حق پرست" بصورت شعر نوشته شده است که به شما دوستان و تمام کسانیکه به ایران و ایرانی بودن عشق می ورزند تقدیم می گردد.
منشور کـوروش بـزرگ به زبان شعر
جهان در سیاهی فرو رفته بود
به بهبود گیتی امیدی نبود
نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در آویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید
به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان
برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادمان مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها
نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست
چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین
7 آبـان (29 اکـتـبـر) رور جهانی بزرگداشت
پدر ایرانیان، کـوروش بـزرگ بر شما ایرانیان خجسته باد ...
6/8/1390
جمعه ششم آبان ۱۳۹۰جمعه
نماز استراحت حمام و باران این چهارمین روز بارانی تهران است ولی من با وتور رفتم امامزاده و نماز و دعا...
ظهر خانه و درست کردن مکعب برای فاطمه شکر ...
هنوز باران می بارد و... من یاد این شعر زیبا از ویگن که این روز ها سالگر د فوتش است افتادم.
ستاره امشب، کسی ندیده
مگر ستاره کجا رمیده
مه آرمیده، رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر کشیده
چشمای ابر سیه پر آبه
میخواد بباره، دلش خرابه
کو یک ستاره در آسمونم
بختم سیاهه، خودم میدونم
بنال ای نی بنال امشب به آوای جدائی
بگو با یار بیمهرم که دور از ما چرائی
رویم ای دل به دنیائی که رنگ غم ندیده
به دنیائی که رنگ حسرت و ماتم ندیده
غرب محمد جواد می خواصت بره بیرون اما من پول همرام نبود از مادم گرفتم و به او دادم ته دلم ناراحت بودم او رفت و شب مادرش یک بسته سیگار آورد و گفت ببین رفته بیرون سیگار بکشه ... وقتی آمد سیگار را دادمش و گفتم من پول نداشتم و از مادرم گرفتم که به تو بدهم و دادم تا تو خوشحال شوی اما تو... گفتم من دارم این کتاب را به نام تو میدم چاپ بشه اما تو چی ... خیلی دلم گرفت دیگه نتونستم کار کنم و راهی شدم در پارکینگ خانه نزدیک به یک ساعت روی موتور نشستم و به گزشته های دور فکر کردم آن زمان که ناچار بودم برای تهیه تریاک برای پدرو وقتی تنها دوازده سال داشتم می رفتم و در آن شرایط خطر ناک تریاک یا شیره می خریدم و می آوردم. به ترک پدرم و عموهایم و سایه درد ناک اعتیاد که روی سرم بود فکر می کردم و خسته بودم خیلی خسته ... اما امروز بچم سیگار دست می گیره خدایا این چه نکبتی است .به خودم فکر می کردم که با کمترین امکانات ورزش می کردم و سالم بودم و هر گز دست به این مواد دراز نکردم و خدایا خدایا خدایا....
باران می بارید و شدتش زیاد بود دوست داشتم می مردم اما دلم برای فرزندان دیگرم می سوزد . احساس تنهایی و بی هم نفسی دارم خیلی تنها هستنم خیلی بی هم راز هستم نمی شود به کسی حرف زد ... شب خونه محمد یوسف نبود قرص خوردم که آرام شوم بعد خوابیدم . ولی خیلی زود بیدار شدم و بیدار بودم تا اینکه نماز صبح را خواندم . هنوز باران می بارید و من زیر باران صحر گاه هفت آبان ماه به سرنوشتم فکر می کردم و شرایط کشورم ایران....
5/8/1390
پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰پنج شنبه
صبح نماز و استراحت و بعد راهی شدم باران شدیدی می بارید ولی با موتور رفتم شکر خدا خوب بود به کارام رسیدم و محمود رضا آشتیانی پور آمد و بعد از او آقای شاهرخ تیموری و بعد دوستان و نمایندگان سازمان تبلیغات اسلامی غرب تهران آمدن و بعد از گفت گو در خصوص کلاس های مداحی خواهرم آمد و مجوز مر کز کانون فر هنگی اندیشه را هم به او دادن . شکر خدا...
نکته جالب تارخ مجوز هیئت بود که ۱/۹/ بود و همین طور روز در یافت آن که شب شهادت امام جواد بود چراکه نا هیئت هم جواد الا ئمه (ع) است .
تیموری سسیصد هزار تومان داد و زیر باران راهی خانه شدم به روزی که خواهر م در بانک جلوی مردم فوهشم می داد فکر می کردم شکر...
شب خانه بحث با بچه های خواهرم بخاطر رفتارشان با مادرشان ...
شب خونه و گفت گو با فریبا ...
4/8/1390
چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز دعا و استراحت زدن ریش و بعد حمام و بعد راهی شدم حمد جواد را بردم مدرسه باران گرفت برگشتم خانه و کار .
3/8/1390
سه شنبه سوم آبان ۱۳۹۰
نماز استراحت و راهی شدم محمد جواد را رساندم کمی در خصوص شب گزشته و خیابان گردی هایش حرف زدم. و بعد سازمان تبلیغات اسلامی غرب دیدن اقای جمشیدی شکر خدا مجوز ها حاضر بود و قرار برای پنج شنبه شد و بعد بانک ملی برنامه بود جه رئیس بانک تا دید ازش تشکر کردم کیف کرد .
و بعد ارشاد .. دنبال کار چاپ کتاب ها کتاب ورد خانم ها ممنوع باید چهار صفحش کامل برداشته بشه و دو صفحه هم عکساشو بردارند . چی میشه . خندیدم به ممیزی ارشاد گفتم فرم بندی کتاب خراب میشه حالا چکار کنیم.؟ از من بعنوان ناشر امضا گرفتن که گفتن و خلاص...
دنبال کار پروانه نشر رفتم.
به یاد آتش سوزی موسسه :
فریاد
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز.
هر طرف میسوزد این آتش،
پردهها و فرشها را، تارشان با پود.
من به هر سو میدوم گریان،
در لهیب آتش پُر دود؛
وز میان خندههایم، تلخ،
و خروش گریهام، ناشاد،
از درون خستهی سوزان،
میکُنم فریاد! ای فریاد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم
همچنان میسوزد این آتش،
نقشهایی را که من بستم به خون دل،
بر سر و چشم در و دیوار،
در شب رسوای بیساحل.
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم بدشواری،
در دهان گود گلدانها،
روزهای سخت بیماری.
از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش بهجان ناظر.
در پناه این مُشبکشب.
من به هر سو میدوم، گریان از این بیداد.
میکُنم فریاد! ای فریاد! ای فریاد
وای بر من، همچنان میسوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارم منظر و ایوان.
من به دستان پُر از تاول
اینطرف را میکُنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
ز آن دگرسو شعله برخیزد، بهگردش دود.
تا سحرگاهان، که میداند، که بودِ من شود نابود.
خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده برجا مشتِ خاکستر؛
وای، آیا هیچ سر برمی کُنند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد.
میکُنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
زندان «م» - شهریورماه 1333
از مجموعۀ «زمستان»
در حیاط وزارت خانه دو دوست را دیدم با دو نظر کاملان مخالف اولی آقای قیسی و دومی از بچه های جنگ و جبهه عبد الهی بعد هم دیدار فر هاد یاور زاده و نمی دانم او چرا سعی دارد همه چیز را بردارد از کاغذ تا لاک غلط گیر ...
راهی شدم بانک صادرات و گرفتن کارت بانکم رئیس آنجا هم خوشحال شد که ما تشکر کردیم و در مجله نوشتیم.
راهی خانه شدم در مسیر به سازمان محیط زیست سر زدم و رونوشت طرح را دادم و لی خود شاح حسینی نبود نگهبان اسمش موسوی بود ...
عصر خانه و کارت کشی از بانک و خرید خانه .شکر...
شب هم خونه . در مسیر مهندس را دیدم.
این همسایه ما هم با شوهرش آشتی کرد...
2/8/1390
دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰دوشنبه
نماز و استراحت و بعد محمد جواد را رساندم و با محمد یوسف و مادرش رفتیم شهدا . آنها را رساندم و خودم رفتم پیش ابراهیم و مجله ها را دادمش خیلی خوشحال شد و دو تا آب لیمو داد و یک سکنجبیل ... راهی خانه شدم ودر راه به مسئود سر زدم مطالب را دادمش و مرکب دستگاه را هم گرفتم.
عصر علی بیگی آمد و کار ...
شب خونه.........
