31/1/1390

چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰
صبح راهی شدم .دفتر باران در مسیر یک میلیون  که دیروز فاطحی به حسابم ریخته بود را به حساب رضا هارونی اصفهان ریختم . و بعد باران داود نیامد و زنگ زدیم کلانتری گفتن بیاین  . رفتیم کلانتری و بعد بحث وحرف و حرف ناچار قرار به دادگستری روز شنبه ساعت ۹ شد .

 راهی شدم بازار رضا و تعویز فلش  کامپیوتر و بعد  دفتر قرآنی جهاد دانشگاهی و   و دیدار با آقای عباسی و خانم مرادی  قرار برای هفته بعد .

به دفتر حسن نیک بخت رفتم نبود .

 راهی شدم خانه و بعد هم منزل تابان  که قرار بود دیروز برم.

خدایا من به تو پناه می برم و از تو کمک  می خواهم .

 

30 /1/1390

سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰

صبح نماز استراحت و بعد راهی شدم  کتابخانه ملی  شکر خدا عضو شدم به شماره ۹۸۹۳۸ و بعد هم فیپا و دستور وارد شدن و کد برای چاپ کتاب و راهی شدم .روزنامه اطلاعات آرشیو و شکر خدا پیدا کردم درست حدث زده بودم اسفند ۱۳۷۰  و ۲۵ بود اسم  داستان من که بود چقد از عید بدم میاد عوض شده بود  یادم نبود با نام لباس عید سال بعد به چاپ رسیده بود روزنامه اطلاعات  ده رمضان  و ۱۵ مارس  نا چار شدم داستان را بنویسم با نام ج-ص- آباده به چاپ رسیده بود در صفحه ی جوانه های اندیشه . چند بار بغضم گرفت و دلم یاد آن روز ها و خیلی چیز های دیگر افتاد . خانم فر هانی و آقای تقی زاده کمک کردن تا مطلب را پیدا کنم و بعد هم مطلب و روزنامه سال ۱۳۴۶ و روز بیست یک آذر ما برام جالب بود . عکس گرفتم  یک نکته بسیار جالب  مقاله ای که دنبالش می گشتم درست در دهم رمضان ماه ۱۳۷۰ به چاپ رسیده بود و من هم در ده رمضان ماه ۱۳۴۶ متولد شدم امروز سه شنبه بود و ن روز سه شنبه تولد شده ام !

بگزریم یک کتاب هم خریدم راجعه به جاسوسان سهیونیست بود . یک کتاب هم کار گرفتم راجع به نوروز بود .

 گاندی و خرید کفش شکر خدا و بعد خونه و بعد هم کلاس موسیقی  برای یوسف و بعد گفت گو با آنها

 شب خو نه  شکر خدا .

 

29/ 1/1390

دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰
با یاد و نام خدا صبح نماز و دعا تمام شب خوابم نبرده بود و برای همین ساعت ۵/۷ را هی شدم و به  دادسرا رفتم و شعبه سه  سید خندان .بعد کلانتری ...
 

28 فروردین ماه

یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰
صبح راهی شدم متاسفانه همان صبح چهره نحس خشنود را دیدم و گفتم انشالله روز خوبی خواهد بود.

 خانه که رسیدم باران زنگ زده بود و گفت داود طالبی از شما شکایت کرده و باید برم دادسرای شعبه سه  سید خندان وچی بگم .

 عصبی بودم عصبی تر شدم. گر چه دلم روشن است اما عصابم خورده خدایا خودت کمک کن .

راهی شدم .

 

27 فر ور دین ماه

شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰
صبح بعد از از صبحانه  را هی شدم . خانه و کار سید موسوی آمد و کار های کامپیوتری و کارت صندوق حمایتم را آورد .

 برای نهار فاطحی آمد و پرونده  پسر خالش را آورد . جدی کار هم زنگ زد سئوال تحصیلی داشت و بعد خانم  پور جانی آمد  او را سال گزشته خانم موسوی مدیر فاطمه معرفی کرده بود . برای کار .

 مهدی جهانتاب هم زنگ زد که معاون هنری ارشاد آقای  شاه آبادی دوست من است اگر کاری داشتی بگو .

 ابوئی هم زنگ زد که کرایه و شناسنامه بده .

تلفنی با ایلدر آبادی حرف زدم همان طور که حدث می زدم بود راستش را گفت و  گفتم موفق باشی .

 علی ترابی هم زنگ زد کار او را هم تلفنی انجام دادم گله داشت چرا عید دیدنی نرفتم . خانم خالقی هم زنگ زد و قرار برای سه شنبه نهار . دفتر آنها . آقای تیموری ه از آموزشگاه طبرستان زنگ زد برای مجوز آموزشگاه و گفتم خبرت می کنم.

 و تلفنم زنگ خورد رضا یاوری بود داشت با کسی حرف می زد  گو یا توجه نشده بود که  تلفنش  شماره من را گرفت صدایش می آمد و ن ... سخت است خیلی سخت ولی نمی شود کاری کرد یعنی تر جی می دهم کاری نکنم . و بی خیال باشم . این خیلی سخت است . بیشتر از ده ساعت است که پای کامپیوتر هستم و کار می کنم .

 متنی را خواندم یعنی قسمتهایی از آن را خواندم  داستان سکسی  برایم ایمیل شده بود از این اییل ها که هی میاد. جر یان از این قرار بود که مردی تعریف می کرد زن جوان و زیبایی به تازگی به اداره آنها آمده بود که متعلقع بود و او سعی کرده بود که با او دوست شود و  خلاصه شده بود و غیر.. من از کل متن سه یا چهار خط خواندم و بعد پاک کردم حالم از خودم و هر چی مرد به هم خورد واقعاْ ما کجا زندگی می کنیم .

 سرم درد گرفته حال ندارم تمام لباسام رو در آوردم و با شرت نشستم دو سه بار پاهام رو شستم  ولی هنوز آروم نشدم .

خسته  و عصبی هستم . دارم میرم . 

 

26 /1

جمعه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و استراحت و باز دعا و ریشم را زدم محمد یوسف بیدار شد و با من به حام آمد مادرش رفته بود نان بخرد .  بعد از حمام صبحانه و راحی شدم .سلمانی و موهای سرم را کوتاه کردم . امامزاده و نماز و دعا و خانه . یاور زاده آمد و بعد با او راهی شدیم مترو  وبعد خانه روزا و نهار . علی بیگی زنگ زد و راجه به معدن حرف زد .  آیدین هم زنگ زد .

 یاور زاده  میگفت دانشگاه آزاد چی شد .

  محد رضا فخیم آمد راجه به طرح ها حرف زدیم و کارت هارا گرفت و رفت و محمد یوسف هم ماند من و فائزه راهی خونه شدیم ن آمدم پای دستگاه و کار .

 راستی امروز لباس عربی نوع را که  افسانه و مادرم از مکه آورده بودن به تن کردم راحت تر هستم . شکر .

هنوز بچه ها نیامدند . و ساعت ۲۱ است.

 

25 فر وردین

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و بی حای و بی پولی و خلاصه تر جی دادم برم پای کامپیوتر و کارم را شروع کنم.

 کار و کار ولی  وقتی دیدم افسانه شروع کرد به جارو کردن اتاق را هی شدم .فائزه و محمد یوسف هم آمدن با مترو میدان امام و پست و کار های مادرم و بعد رفتیم خیابان  فر دوسی من باید چند تا عکس می گرفتم و گرفتم و بعد هم به دنبال فخیم از کوچه برلن گزشتیم و  فخیم هم بود حرف زدیم و  بعد میدان بهارستان  نهار را همان وست میدان خوردیم و با مترو بر گشتیم خانه  من باز کار مسعود بابا جان آمد و طراحی مجله جدید شکر خدا و بعد هم بچه ها رفتن نازی آباد و من هم خونه . شب خونه .

 شکر راستی ناچار شدم تما پول کارت خانم دکتر را که گفته بود نمی خوام بردارم و خوب هم شد .

 ده توان دادم مسعود و پنج تومان افسانه .

 

 

24/1

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰
صبح خسته بودم چون حدود ساعت سه خوابیده بودم وبرای همین سخت بیدار شدم .تمایلی برای رفتن نداشتم ولی استخاره کردم خوب آمد راهی شدم . نزدیک ساهت ده ونیم آنجا بودم . به خواهرم زنگ زدم رفته بود و گفت با سردار طلاعی بحث کرده ام .

سازمان ساماندهی انجمن های مردم نهاد زیر نظر شهر داری تهران بر تبق ماده ۴۴ درست شده و سر پرست آن آقای محمد جواد روزبهانی است  اورا از وقتی سرگرد بود و در نمایشگاه بینل مللی کار می کرد می شناختم . بعد ها هم مسئول امور سینمائی نیروی انتظامی شده بود .ایشان مثل سرد ار طلاعی باز نشسته شده بود و به شهر داری آمده بود این روز ها همه یه یجوری قبلاْ نظامی بودن حتی خود من . بگذریم دوست و مشاورش هم بود آقای شهلائی   ما همانجا داخل حیات خاقانی نشستیم و حرف زدیم خدا را شکر پیش ما چیزی برای گفتن نداشتن  و من حرف زدم بعد از چند دقیقه سر دار طلاعی هم آمد  سرهنگ روز بهانی بلند شد و من را معرفی کرد و گفت ایشان قرار است سئول مجله و روابت عمومی ما هم شود . من سری تکان دادم نمی دانستم چی بگم و بعد چند مجله به سر دار طلاعی دادم شکر . همان موقع جلسه ای برای کار گروه کار آفرینان هم بود که ما شرکت کردیم و  من بعد از صحبت های  روزبهانی در خصوص کار برای زندانیان من از انجیل جمله ای را گفتم که در خصوص  چوپانی بود که ۱۰۰ گوسفند داشت و یکی گم می شود حالا او می رود و دنبال آن  می گردد .

جلسه خوبی بود بختیاری  صاحب آیسپک هم بود و هی می گفت باید برند راه بندازیم برند خانگی و آنقدرگفت: برند که من یاد دوست قدیمی  سید تقوی افتادم  که سر بازی والی بال هی می گفت : ارنج تیم  ارنج تیم و خلاسه ما بازی را هم باخته بودیم ولی باز می گفت اگه ارنج تیم رعایت می شد ما  نمی باختیم.

بگزریم راهی شدم و به خانه آمدم مترو  دیگه حال راه رفتن نداشتم.

خانه  و استراحت . افسانه گیر داده بود برای شام و نهار بچه ها که بچه ها چرا غذا می خورند و  ... دلم گرفت دل را زدم به دریا گفتم  هر چی میخواین بگو بیارند خدا  بزرگ است .

 

 

23

سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰
نماز وبعد استراحت .ساعت ده یازده راهی شدم بانک  تجارت بهارستان و بعد از انجام کاراها که مهمترینش گرفتن کارت فائزه بود تا از اینتر نت بشود پول به حسابش ریخت برای اشتراک اینترنتی  . راهی بانک ملی برنامه بودجه شدم  و کارت بانک جدید خود را هم گرفتم و کارت صفی علی شاه را هم فعال کردم .

راهی خانه شدم و کار .سید موسوی آمد رفتیم برج ذلفغار دنبال مغازه و دفتر کار قیمت ها بالا بود بر گشتیم خانه سید مشما خریده بود برای پست مجلات پولش را داد شلوارم را هم که تنگ کرده بودم پولش را دادم .جواد آقا خیاتی که روزگاری در دفتر خود من کار می کرد حالا در پاساژ بود و شلوار را تنگ کرده.

سید رفت و بعد خانم دکتر واله کردستانی به همراه آقا بهمن آمدن و گفت روزه هستم بعد  افطار کرد . حرف و حرف کارت  هدیه ریاست جمهوری را نبرد  و گفت مال خودتان.

محمد  ایل خانی آمد و در باره آرزوی بازیگر شدنش حرف زد نزدیک ده شب آمد و تا یازده رب بود  ُ چند پارمتر منفی داشت بهش گفتم  ُ کار تولیدی لبلس ورزشی زنانه می کرد و زیاد درغ می گفت برای همین توش گیر میکر و دیگه راه باز گشت نداشت.

 شب را هی خونه شدم .

شب با خواهرم حرف زدم قرار برای فردا دفتر آقای روزبهانی .

راستش صبح با محمد یوسف روبوسی کردم و بعد جناب آقای خوشنود را دیدم این بزرگ وار داستان دارد روزی او معلم  بود و در آرزوی اینکه مجوز مدسه بگیرد و غیر انتفاعی مثل من دایر کند و بالاخر   او هم غیر انتفاعی  گرفت و شیفت صبح دفتر کار مرا برای مدرسه کرایه کرد با نام دبیرستان هادیان و همان سال رفت روی امکانات موجود در دفتر کار من  وام گرفت گفت مال خودش است و با یک کلاس سال بعد ساختمان بقل مرا کرایه کرد و هنوز هم دارد  بزرگ سال را هم راه انداخت وخیلی زود زد به خاکی و مکه هم رفت و مثل من شد خدمه کاروان مکه و ال.. آخر یعنی درست پا گذاشت جای پای من اما راستش من سعی می کردم هیچ وقت صبح زود او را نبینم  چرا که یکی دو بار که او را دیدم روز خوبی نداشتم  . من خورافاتی نیستم ولی یکی او بود و یکی هم آقای محمدی بغل  محله و دیگری هم سلمانی محل آقا جواد و یکی هم  سید پیر مر دی که مدتی هم سرایدار مدرسه ما بود . خلاصه باید یه روز کامل بنویسم.

اینطوری بیست سومین روز بهار ۱۳۹۰  هم سپری شد. 

 

 

22/1

دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰
صبح بعد از نماز و دعا را هی شدم نزدیک ساعت هشت بود که از خانه خارج شدم و ساعت ۹ صبح در مر کز ثبت اختراعات بودم ساعت ۵/۱۰ نوبت من شد چند مورد بود که باید بر طرف کنم .

اداره ارشاد مطبوعات و دیدار دوستان   و گفته گو بعد از آنجا خبر نگاران و دنبال کارام بودم و بعد انجن حمایت از کودکان عقب مانده ذهنی و بدنی و بعد  را هی خانه شدم .

 عصر به من زنگ زدن که امروز انتخابات مدیر منطقه است و لی تر جی دادم نروم لیاقتش را ندارند .شهر داری منطقه پنج و ناهیه سه باغ فیض نشان داد که نه تنها در  انتخابات بلکه در تهران  هم بی شر می در حد نهایت است .

به کار هایم رسیدگی کردم .

 دیشب خواب مادرم را دیده بودم برای همین امروز به او زنگ زدم و درد دل کرد.

 از کر دستان عراق ما موسی خسرو جاف زنگ زد و حرف زدیم قرار است روز چهار شنبه از او تقدیر شود.

خدایا کمکم کن.

 

21 /1/90

یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰
روز بیستو یکم فر وردین ماه هم رسید و من هنوز بی پولم.شکر خدا .

 مسعود بابا جان آمد راجه به مجله و فر متش حرف زدیم و قرار مدار های خوب . انشال..

راهی شدم  دلار خریدم و بعد خانه .

سیاوش آمد و کارت پایان خدمتش را گرفت .  محمد جواد مد رسه نرفته بود .بیمار بود.

عصر هم محمود آشتیانی پور آمد .

 

 

20

شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۰
بیست روز از بهار گزشت و بعد از نماز واستراحت کار کار و ساعت ۳ رفتم دکتر  برای ژایم و بعد دیدار دکتر بهروز مصلحی دوست و رفیق قدیمی .

مهرزاد فاتحی به همراه پسر خالش سهیل آمالی آمد و راجه به تحصیلش حرف زد.

 صبح هم شعبان خلیلی از شمال زنگ زد و   قرار شد بیاید تهران.

عصر بابک شب زند دار زنگ زد و حرف زد یم قرار شد برود دنبال آگهی برای پیک محلی  باغ فیض .

شکر روز پر بارانی بود.

امروز تعاونی مطبو عات به مناسبت تولد حضرت زینب و عید دیدنی  جلسه بود ولی من نرفتم .نه اینکه به بعضی از همکاران خوب مطبوعاتی بی احترامی کنم بلکه به بعضی که لیاقت ندارند دهن کجی کنم . من  از این جور بر نامه ها خوشم نمی آد.

امروز تولد خواهرم هم بود بهش تبریک گفتم.

 امازاده محل هم شیرینی میداد.

 

19

جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰

روز نوزدهم فر وردین ماه  مصادف با جمعه است این روز روز شرف و شمس هم هست .

صبح حمام نماز و دعا و بعد صبحانه و راهی شدم امامزاده آقای امینی هم آمده بود راجه به چند موضوع حرف زدیم و بعد راهی خانه شدم .

شب گذشته خواهرم با دختراش آمده بودند . کلی حرف زدیم  من به خواهرم گفتم خودت را از این جر یانات بکش کنار وتمامش کن راجه به قالی باف هم حرف زدیم .

 نهار و کار .

 فائزه رفته دنبال محمد یوسف کرج.

 

18

جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰

صبح نمازم را دیر خواندم و بعد از حمام.

راهی شدیم خیابان دماومد و خیابان اامت خ غدیر و دیدن خانم بایرام نژاد و همسر ش که کار آفرین بود و کلی کار کرده بود مصاحبه و بعد ه قرار شد همکاری کنیم.

 راهی شدیم . من و فائزه بودیم .  نهار را ساعت ۴ عصر خانه خوردم و بعد آقای ممتاز و خانم جعفر زاده آمدن .خانم  لیلا جعفر زاده همسر در واز بان قدیمی تیم ملی ایران مر حوم }عفر زاده بود که سال ۸۳ فوت کرده بود . و کلی درد دل کرد .

 شب رفتیم دکتر زمانی من  محمد جواد و امیر صدرا و راجه به کف پام حرف زدم وبعد خال روی بینیم را برداشتم .  راستش دلم براش سوخت و می دانم دلم براش تنگ می شود  تا امروز با من بود  همجا بخصوص نزدیک ترین نقطه به سجدگاه من !

شب خونه و استراحت و کار .

خبری از مسعود  باباجان طراح مجله نیست.

کلی مطلب برای مجله درست کردم شکر خدا.

 

روز 17

چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و استراحت . حسابی شب گذشته باران آمد و شکر خدا نعمتی بود.

قرار بود برم برای مصاحبه ولی نرفتم چون موبایل طرف خاموش بود . رفتم خانه و کار . همایون آذر گل پاینده زنگ زد و آمد حرف زدیم هنوز کت و شلوار سال گزشته تنش بود و لی حر فاش میلیاردی . پلت پول جا بجا می کرد و زندانی آزاد می کرد و خلاصه  همه کاره بود می خواصت از ایران بره خارج حالا کجا و برای چی و چطور باند .

مشغول کارام بودم .

نا چار تمام رمز  هایم را تعقیر دادم  و علی رغم میل باتنی کار زیادی نکردم.

امروز افسانه می گفت : محمد جواد دیروز در اتاق بقل گریه می کرد که پدرم  تا ظهر می خوابه بعد میاد پای کامپیوتر و می شینه کاری نمی کنه من فر دا دانشگاه دارم خرج دارم این چه زندگی است و چرا بابام دفتر و کار معلومی نداره .

چی بگم شکر !

 

16

سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰
شانزده روز از بهار گزشت. دیشب آنقدر خسته بودم که  برای نماز صبح خوابم برد .

خواب علی مرادی دوستم در رومانی را دیدم . ولی یادم رفت به او زنگ بزنم . با مر کز رسانه های تصویری حرف زدم قرار شد که با تصویر دنیای هنر هم حرف بزنم  رئیسش شخصی به نام جواد معماری بود با منشی او  خانم یوسفی حرف زدم. دفتر   کارم . مهرداد رحیمی آمد و راجه به  خانه حرف زدیم و بعد استراحت و قرار بود ایل خانی برای همکاری بیاید .

باران بهاری می بارید و من لذت بردم از این هوای پاک گر چه از دیشب نمکی می بارید و لی عصر امروزخوب بارید .شکر خدا .

 

 

پانزدهمین روز بهار

دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰
شاید بزرگ شدم
غریق ترین غریق جهان
نه!
نجات غریق خودم شوم
در بندر چشم هایت
...شاید، شاعرترین رفتگر جهان شوم
تا هر صبح
هر آن چه کلمه از چشم هایت فرو می ریزد
جمع کنم

نه!
دیگر نمی خواهم شاعر باشم
حالا که هیچ کلمه ای شکل تو نمی شود

مریم نوشت
 
امروز این نوشته را دوستی در فیس بوکم گذاشته بود.
بعد نماز استراحت و بعد هم به همراه مادرم راهی خانه شدیم و کار .نهار نخوردم در عدس پولو سنگ و در سالاد مو بود نان و ماست و استراحت . بهرام از عمان زنگ زد و گپی و بعد  باز کار دارم مطالب مجله را دار میارم . و از تلوزیون نور هم پیامی آمده بود پاسخ دادم گفتم : من کی هستم .
شب خونه...
هنوز پایم درد می کند و شدید تر هم شده فکر می کنم میخ چه باشه . پول ندارم برم دکتر .شکر خدا!
 

روز چهاردهم

یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰
چهاردهمین روز بهار ۱۳۹۰ و شروع کار .بعد از نماز صبح استراحت و بعد هم به همراه ادر م و محمد یوسف راهی شدیم به فروشگاه حسن آباد و آنجا مادرم حکمت کارت خود را سوزاند و این گونه کمی دلش خنک شد. خواهرم خیلی کم لطفی کرده بود و بعد هم رفتیم داخل فروشگاه و بعد با مترو خونه و نهار و بعد هم استراحت .

 پسر خواهر فائزه آمده بود برای درست کردن ماهواره  ودرست هم شد و من راهی خانه شدم .

فرامرز خلیل خانی زنگ زد که هستی بیام و آمد .

سارا مسج داده بود که حسن علی شرایطش سخته و جواب دادم بهش بگو.

روز خوبی بود شکر خدا .

 

سیزدهمین روز

شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۰
سیزدهمین روز از بهار  ۱۳۹۰ هم آمد و من بعد از نماز استراحت کردم و ۱۰ صبح بیدار شدم و نشستیم به دیدن فیلم . فیلمی به نام شبح نویسنده  جالب بود و دیدنی . بعد هم حمام و نماز و راهی شدیم اول پارک و بعد خرید و باز پارک دیگری و شکر خدا خوب بود .  یوسف هم بازی کرد  .فرصتی شد که من کمی با  فائزه حرف بزنم.

عصر خانه .بچه ها آمده بودن صدرا کمی تب داشت . همین .

راهی خونه شدم  چون مادرم تنها بود و کار داشتم.

شب خونه .

 

دوازدهمین روز

جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰
شب گزشته ساعت سه ونیم خوابیدم فیلم سینمای ملاقات با آقای ریس جمهور با بازی شاهرخ خان بود و برام جالب بود  مشکلاتی داشت اما خیلی خوب کار کرده بودن. به فکر حرکت انسانی خودم در سال ۱۳۸۸ افتادم که چقدر تلاش کردم تا کاری کنم اما ... بگزریم این خاصت خدا بود که از آن مسیر نشود.

با مادرم هم حرف زدم از دلش درآوردم  و به او توضی دادم که من مقصودم پول تلفن نیست که زیاد می آید بلکه رفتار خواهرم است.

راستی دیشب برای کانال نور هم ایمیل زدم که اگر بشود کمک کنند تئاتر حضرت یوسف را بسازی و به دو زبان عربی و اینگلیسی اجرای جهانی داشته باشیم.

 صبح نماز شب را که خواندم گفتم خدایا برای نماز صبح بیدارم کن و شکر خدا بیدار شدم درست ۲۷/۵ و نماز اول وقت را خواندم . استراحت و بعد نماز و دعا و ریشم را زدم .و با یوسف به حمام رفتیم .

امامزاده خلوت بود . دعا و خانه روی موضوع کار های سال جدید فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که به محیط زیست بیشتر توجه کنیم . این سیاست موسسه برای سال جدید باشد انشالله.

امروز سالگرد فوت مر حوم پدرم است گر چه دیروز حلیم پختیم و مادرم برد اامزاده اما امروز برنامه داریم  بریم بهشت زهرا و بعد شاه ابدل عزیم و شکر خدا .

 دارم میرم ساعت ۱۴ است و من  یک برگ دیگر از روز شمار عمر خود را نوشتم .  راستی دیروز خیلی ناراحت بودم بخصوص اینکه به سید شماره رضا یاوری را داده بودم که برای باقی مانده وسایلم زنگ بزنه تا اگر شد پس بدهد . از خودم بدم آمده بود برای همین  همان صبح دیروز زنگ زدم که سید این کار را نکن . آرام شدم به خدم می گم چیزی که دادم ارزش پی گیری ندارد من با خدا مامله کردم بی خیال مال دنیا.

ساعت ۴ به همراه مادر و فائزه و محمد یوسف راهی بهشت زهرا شدیم با ماشین آقای درویش همسایه . بجای هر چیزی مادرم پیشنهاد کرد به یک حسینیه کمک کنیم .

بعد حرم شاه عبدل عظیم حسنی و بعد هم خونه . شکر خدا با نمک بود بخصوص برگشت که با مترو بودیم.

شب خونه...

 

 

یازدهمین روز

پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰
یازدهمین روز از بهار هم رسید و من مثل دیروز و روز های گزشته نماز و دعا و نوشتن مطالب در سررسید . نزدیک ظهر باز مادرم ناراحت شد و بی شک من مقصر بودم که حرف زدم کاشکی چیزی نمی گفتم.

عصر  بعد از استراحت راهی خانه شدم یوسف را مادر بزرگش آورد و خونه بود . من ه در خانه بودم که آیدین زنگ زد و آمد وسارا ستوده هم زنگ زد که مرتضی حسن علی از او خواستگاری کرده و بعد هم خود حسن علی زنگ زد .

با آیدین از هر دری حرف زدیم از جمله کار های اقتصادی و لایروبی  در یاچه انزلی. و خدمات مالاریا.

شکر خدا امشب هم گذشت.

 

دهمین روز

چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و بعد استراحت . بعد از صبحانه راهی شدم بانک ملی صفی علی شاه و بعد بانک ملی برنامه بدجه  در خواصت کارت جدید . بدی برای خرید مشما نبود و بانک تجارت جعفری هم نبود .

کنار خیابان دور میدان بهارستان دو جوان کتاب دست فروشی می کردن با آنها حرف زدم کار تاتر انجام می دادن و به نام های ار مقانی و رفیعی بودن .  ۱۱ جلد کتاب خریدم . بیشترش نمایش نامه و فیلمنامه بود و بعد خونه با مترو یکی از کتابها حافظ ترکی بود . نهار و نماز و راهی شدم نجم دینی آمد و سید هم با او بود حرف زدیم و چند مجله برد و من استراحت کردم .فائزه آمد .

شب خونه . کسل کننده و دل گیر مثل دیشب و مثل شب های گذشته دیگر .

 

روز نهم

سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰
با ز هم یک روز  خسته کننده دیگر و ناراحت کننده.

برای من بعضی روز ها خیلی کسل کننده است وامروز هم مثل بیشتر روز های عمر ما در ایران عزیز اسلامی.

 

هشتمین روز

دوشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۰
سلام دفتر تنهایی های من . سلام خلوت من . آره باز من همون که تورا دوست دارد برای اینکه فقط گوش می دی و چیزی نمی گی .

چند روز پیش داشتم به سال تحویل ۱۳۵۸ فکر می کردم آن سال عید من به همراه پدرم راهی مکانی شدیم که معروف بود به برج تقرول  در دامغان آنجا مردها کنار دیوار ایستاده بودن سال تحویل صبح بود کت و شلوار پوشیده بودن و بیشترشان شاخه های شکوفه ای در دست داشتند . سال تحویل شد و من به چهر های مرده نگاه می کردم و چقدر دوست داشتم زود تر من هم مرد بشوم .سالها می گزرد و من یک رد هستم اما نمی دانم چرا هش احساس می کنم آن مرد ها خیلی بزرگ تر از مردهای امروز بودن .

 امروز را هم نماز شب بیدار شدم ولی نماز صبح خواب بودم. می خواستم برم پیش جعفری بانک تجارت  الهام هم با من بود ولی نرفتم حال نداشتم. این روزها خیلی بی حال هستم. باز خونه و استراحت و نهار و عصر هم خواهرم که به همراه مریم زن رسول آمده بود راهی خانه خودشان شد.

 من هم هشت شب آمدم به نوشتن.

 

 

روز هفتم

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰
 خونه آب قطع شده بود .  راهی شدم سیاوش زنگ زد و آمد علی ترابی هم گفت می خواد بیاد. و من ماندم.

رضا هارونی زنگ زد و فر هاد یاور زاده که مشهد هستم . بچه ها مشد تلفنشان را جواب ندادن.

 رزوی موسیقی محلی کار کردم.

 

روز ششم

یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و استراحت و تمام روز در خانه .عصر هم را هی شدیم منزل  آقا کورش و زری خانم مادرم هم آمد و بعد  از شام خانه .

همین......

 

روز پنجم

جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰
 خیلی خسته بودم و شب هم تا ساعت سه با مادرم درد دل می کردم  وقتی نماز شب خواندم گفتم خدایا برای نماز صبح بیدارم کن. گرچه کمی هم در رخت خاب بیدار بودم اما شکر خدا برای نماز صبح بیدار شدم و  بعد باز استراحت . ساعت ۵/۱۰ بیدار شدیم و دعا  . حمام یوسف هم دوست داشت بیاد اما نبردمش و بعد امامزاده باغ فیض .  دعا و نماز و کمی هم استراحت و فکر.

 خانه با مادرم حرف زدم . خدا نگهش دارد پیر زن تمام وسایل فاطمه را با حوصله جمع کرده بود و با دقت همه چیز را سر جاش گزاشته بود .  خدایا  مادر م را برایم نگاه دار.

دیشب وقتی می رفتم خونه همان موش شب گزشته را دیدم که پاهای عقبش درد می کرد رفت تو جوب آب  دلم براش سوخت .

وقتی با مادرم حرف می زدم علی رغم میل باطنی از رفتار خواهرم گله کردم که چرا در ایام نوروز ول کرد و رفت سده گفتم بهتر بود عید و سال تحویل کنار هم بودیم ولی این کار بد بود و من نباید این حرف را می زدم دل ادرم شکست . خدایا من را ببخش .خریت کردم.

غلامی مسیج داد که من برات مسیج دادم و گله کرده بود . چی بگم حال نداشتم . حالا ساعت سه بعد  از ظهر روز جمعه است این اولین  روز جمعه سال ۱۳۹۰ است.شکر.

 

 

چهارمین روز

پنجشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۰
چهارمین روز بهار را با نماز شروع کردم .شاید این که یه وقتایی می نویسم نماز تکراری باشه اما برام مهمه که روزم رو چطور شروع می کنم و بعد استراحت ساعت ده حمام بعد از دعا و قرآن .

کار زیادی نکردم مادرم دوست داشت برود  امامزاده ساله با بچه ها بردمش و نهار و بعد با مترو خونه .من هم خانه . فائزه آمد و ... بعد نوشتن.

بی پولی ناراحتم کرد مادرم هر چی می گفتم می گفت  : چقدر میشه و من ناچار بودم براش بگم . بندی خدا پیر زن. راستی این سند که بالا میره آدم بدجوری گیر دنیا میشه نمی دونم دلم برای مادرم می سوزه د اما مادر است و چاری جز سکوت و آرامش نیست. چند روز پیش ندایی گفت این گله و ناراحتی های مادر کلید رنج های تواست و با گزشت و صبر به همه چیز می رسی فقت بگو چشم و من خندیدم و گفتم چشم . مادری که رنجش پایان نداشت و امید وارم این حس کودکی هم که در حال حاضر در وجودش است را من بتوانم جواب بدهم من او را دوست دارم و حاضر نیستم رنجی و دردی بکشد حرس می خورد و ن ناراحت می شوم.  او خیلی بیشتر از اینها حق به گردن من دارد خدایا به من کمک کن که غلامی او را بنمایم خدایا پدر و مادرم را ببخش و بیامورز و مرا لایق دعای آنها نما.و فر زندان مارا نیز اهل و سالم نما.

 به حق این شب عزیز ...............

 

سومین روز

چهارشنبه سوم فروردین ۱۳۹۰
سومین روز از بهار ۱۳۹۰ را هم مثل دیروز شروع کردم نماز و خواب و دعا حمام و استراحت به بیش از صد نفر اس ام اس دادم و به کار هام رسیدم . داستانی را شروع کردم با عنوان خانه من . خانی من به خانه هایی که در کودکی و نوجوانی در آن زندگی کردم نگاهی دارد و خاطرات آن را می نویسم . از خانه ای در قزوین شروع کردو و اولین داستانم ختنه  نام داشت . فریبا خانوم  همسایه بالیی آمد و بعد فائزه و مادرم رفتن خانی آنها من هم تنها بودم نماز زهر و عزیز آمد محمد یوسف را آورد و کلی یوسف از سرو کلی من بالا رفت تلافی تمام این دوروز که نبود را درآورد و بعد بغلم خوابید.  عصر هم راهی شدیم فائزه رفت نون بخره  من و محمد یوسف ه آمدیم خانه پای کامپیوتر و نوشتن  این مطالب . راستی درویش جاویدان هم زنگ زد . حامد ارسنجانی و کیانوش بازیگره هم زنگ زد سید مهدی حیدری بازیگر هم زنگ زد  زهرا هم زنگ زد . خبر خواصی نبود جز فکر و کار . فکر های زیادی دارم و باید به همه برسم . انشا...

 امروز هوا بارانی بود  کمی هم سرد . بهادر از کمفیروز زنگ زد . کلی هم اس ام اس داشتم .  یو سف با شیر و ببر امیر صدرا بازی می کند و من می نویسم . چند روزی هم هست که مجموعه عکسی را شروع کردم به اسم بچه های  نوروز با نمک است و دیدنی .

 

دومین روز بهار

سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و چون هه خواب بودن دلم نیامد  چراغها را روشن کنم .خوابیدم و بعد ه  حمام و دعاو تلوزیون  روز به سادگی گذشت .  غروب رفتم خانه محمود زنگ زد آمد و یک قرآن بزرگ برایم هدیه آورد :به یاد کلکسیون قرآنهایم در دفتر افتادم .شکر

 شب راهی خونه شدم . به محمد جواد زنگ زدم و کلی خندیدیم.

عصر خواب مرحوم پدرم را دیدم. ناراحت شدم فکر کنم  خیراتی که باید می دادیم مشکل داشته خدایا خودت مرا ببخش .

 

اسلایدر