31/2/1390

شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰

با صدای قرآن صحری بیدار شدم و بعد از ازان صبح نماز و استراحت .

بعد ریشم را زدم و حمام و صبحانه راهی شدم اداره ارشاد دیدن آقای فر هاد یاور زاده و بعد محمد تقی شریفی قادری  سر پرست دفتر  مطالعات و برنامه ریزی فعالیت های سینمایی سمعی و بصری ملاقات کردم و در باری اولین جشنواره هنر جویان و کار آموزان آموزشگاهای آزاد سینمایی حرف زدیم و چی بگم بندی خدا تو فکر و بر نامه های خودش بود آخرش اون حرف خودش را زد که با اصغر محبی هماهنگ بشیم و امین تارخ و من که بابا تو چه کار هستی ما تو را می شناسیم.

دیدن بهروز عطاری برای مجله و انتشارات و محمد یوسفی و حیدری و کار برای نمایندگی یوسفی و آقای خواجه وند هم نبود و سری به رضا جعفری زدم و بعد هم مترو و را هی خانه شدم .

 عصر هم کار و کار و تلفن و نوشتن این مطالب.

شب گزشته فر ستی شد که مجدد با محمد جواد حرف بزن و در مقابل مادرم حرفهای لازم را بگم .

راستی امروز یارانه هم باز ریختن. شکر ملت بدبخت گدا پرور .

 جناب آقای دکتر احمدی نژاد هم عمل زیبایی کرده و خوشکل شده تمام چین و چروک های صورتش را باز کرده شکر کاشکی زود تر این کار را می کرد !

 

30/2/1390

جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح بعد از نماز و دعا را هی شدم امامزاده و دعا دیدن اینی و دادن مجله های ۲۳۷ و ۲۳۸ بعد خانه و کار .

افسانه با امیر صدرا رفته بودن کلر را درست کرده ن و محمد جواد داشت دوستش را خال کوبی می کرد . من از دست فاطمه دلخور بودم که حرف مرا زده و کمی هم با مادرم حرف زدم راجه به یارانه می گفت بده به خودشان گفتم مادر در هین ماه محمد جواد ۴۰۰ هزار توان گرفته .

حاج احمد زنگ زد که چرا بلوزت را نبردی و بعد کار .

 

 

29/2/1390

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و بعد استراحت و بعد را هی شدیم بازار خرید  لوازم و از جمله لباس زیر برای خودم و بعد نهار قیمه کنار خیابان  پرسی 1000 تومان و بعد هم دیدن  ناصر خاکی راننده تاکسی سبز و خانه و کار شکر.

شب قرار بود بریم منزل محسن میر عابدینی شاگرد قدیمم ولی نشد  دلم راضی نبود بویژه بخواطر رفتار سال گزشته محمد جواد که باعث شد کتکش بزنم.

نرفتیم و باد وبود و باران و بعد خونه .

 

28/2/1390

چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰

نماز و استراحت باز نماز و صبحانه و حمام و راهی شدم . فرهاد یاور زاده نظرش این بود که برم معاونت سینمایی برای جشنواره اما نرفتم و رفتم خانه برای کار و گفتم سیاوش مجله ها را بیاورد .

کار تا کردن و ارسال مجله ها .

قرار است مرکز آموزش و توسه یک جشنواره فیلم راه بندازد ونظر فرهاد این است که من هم کمک کنم .تا ببینم چی می شه .

روز های کسل کننده ای است .

دیروز بالاخره آن ایمیل را برای دوستان فرستادم و در انتظار هستم تا خدا چه  به خواهد.

رفتار و کردار محمد جواد خیلی ناراحتم  کرد طوری که حسابی داد و بیداد کردم و بعد هم با مادرم درد دل کردم .

نمی دونم چی شد که مادرم یاد فیلمهای عکسهای قدیمی افتاد و رفتیم زیر زمین و خدارا شکر ÷یدا کردیم و گرا مافن هم راه افتاد خیلی خوشحال بودم و شاد کلی خندیدم و شکر یاد آنچه از دست داده بودم افتادم و این هم ساعتی بود .

شب خونه .

 

27/2/1390

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح راحی شدم خانه و کار و کار .نامه های ارشاد و اختراعات و تماس تیموری برای همکاری و مجوز .

 خانم دکتر هم گفت می خواهم بروم ترکیه .

کار و کار تماس های تلفنی .و بعد باز مامور بیمه آمد این بار خیلی  با ادب و حسابی درد دل کرد و کارت های کنسرت را گرفت و خلاصه چی بگ کار پنجاه هزار تومانی شد پانصد هزار تومان لعنت به پدرت مرتیکه خر.

نادر ممتاز و دوستش قهری آمدن و کار و حرف و شب ه خونه .

 

 

 

26/2/1390

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح روز دوشنبه بود و ما را هی شدیم مادرم و محمد یوسف  خانه .بچه ها شاد بودن و می خندیدن  من هم به کار هایم می رسیدم .

عصر یوسف رفت و بعد از رفتنش صدرا گفت  دلم برای یوسف تنگ شده است .

سیاوش آمد و کارت دعوت ها را آورده بود بعد من و سعید سلامت رفتیم منزل آقای پور قاسمی برای همکاری ولی او منصرف شده بود که سند خانه اش را بگذارد و من چیزی نگفتم . قرار به کار دیگری شد.

شب خونه و شکر گذشت .

 

25/2/1390

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا حیران بودم. استراحت . و بعد باز نماز و دعا و حمام . مادرم شب گزشته با بهمن آمد و یک دست گل هم آورد راستش دلم می خواصت با او درد دل کنم دلم براش تنگ شده بود .

 شکر !

راهی شدم مادر محمود آشتیانی و محمود آمدن و راجه به بیمه حرف زدیم درست همان موقه مامور بیمه ۲۸ هم آمد آقای عزیز زاده ولی داخل ننیامد ورفت چی بگم حرفی برای گفتن نبود باز داستان دوسال ژیش .شکر حسابی عصابم به هم خورد بود .

 هوا بارانی است و دل گیر .

برای وفایی و روزبهانی و رمضانی دعوت نامه کنسرت فرستادم و بعد کار شماره موبایلم را دادم به مرتضی انجام داد .

 

24/2/1390

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح شنبه بود و بعد از نماز وزدن ریش هایم حمام و حاج احمد برغی زنگ زد و برای همین راهی شدیم خانه حاج احمد برای گرفتن سمنو شکر خدا  از او و زنش عکس گرفتم برای مجله و بعد خانه . و کار .محمد جواد آمد و مادرم هم از کرج زنگ زد .

عصر پرویز حسین خانی آمد و رد باره سفرش به کربلا حرف زدیم و عکس و گزارش هم داد . از مصاحبه با نقاشی به نام آقای مومنی.

شب است و راهی خونه شدم.

 

23/2/1390

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا و بعد راهی شدم مثل تام جمعه ها  امامزاده و دعا .آقای امینی را هم دیدم و حرف زدیم از هر دری بویژه احولا ت این روز های من که حوث کردم خود کشی کنم. جالب اینکه در قرآن هم پاسخ خوبی آمد .

شکر نهار و نماز در خانه محمد جواد نیامد نهار را با من بخورد و صدرارا که زد بود گفتم خیر نبینی .

دلم نمی خواهد دستم روش بلند بشود و او نمی داند چه می کند .

عصر محسن محمدی آمد برای کار جشنواره مطالب را دادم و براش  توضیح دادم که می تواند بهتر باشد اگر بخواهد.

شب سید و بعد خونه .

محمد یو سف هم آمده بود شب فیلم خوبی را دیدم آخرین باز مانده . تا ۲ طول کشید.

 

 

22/2/1390

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز استراحت و بعد مسعود آمد و رفتیم خانه و کار مجله تا ۱۲ بعد نماز و نهار و استراحت و بعد باز مسعود آمد و کار مجله های ۲۳۷ و ۲۳۸ و بعد سعید سلامت آمد  با دوستشحاجی قاسمی و حرف و کار و قرار برای همکاری و بعد هم راهی شدم.

محمد جواد آمد از مدرسه و ساندویج خورد و بعد هم رفت و لی تمام شب گزشته من به فکر او بودم که گو یا سیگار کشیدنش در خانه رسمی شده و صدرا دیده و او میرود قلیون می کشد و کار هایی که من  هنوز نکرده ام .

نمی خواهم چیزی بگو یم او مسیر غلطی را می رود و من می خواهم با زبان او را آگاه کنم ولی نمی فهمد . من خیلی نگران هستم و لی او نمی فهمد و خطر را درک نمی کند !

خدایا خودت کمک کن .

امشب مراسم سمنو زون در منزل حاج احمد برقی است و او دعوت کرده ما من نمی روم چون جواد هم نیست . مادرم هم نیست. خدایا شکرت.

 

21/2/1390

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح  نماز استراحت و نماز و دعا و بی حال بودم . راهی خانه شدم و کار .

هادی کرمی زنگ زد و سیاوش آمد .

و مشغول جا بجایی اتاقم شدیم .شکر خدا.

هنوز مجله تمام نشده و مشغول کار مجله هستم.شب خونه.

 

20/2/1390

سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح بعد از نماز و کار و راهی شدم  چاپ گلبرگ و دیدن یوسفی و بعد مرکز مطالعات و پژوهش ها برای کار اختراع و بعد راهی شدم

دیدن حسین شکری و بعد هم تالار وحدت و دیدن جهانگیر نصرت اشرافی در خصوص ساخت فیلم و بعد هم دیدار با آفای رامین حیدری فاروقی گارگردان و فیلم ساز مستند و بعد هم کار  خانه و نهار و کار .

 مادرم رفت منزل خانم دکتر واله .

 

19/2/1390

دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
سلام گنجیشکک اشی مشی .آره این منم همون پسرک شوطون روپشت بوم که گرچه تفنگ بادی داشت اما دلش نمیود باتیر بنتت . آره منم همون پسرک خیره بتو :

این روزا «گوزن»‌و سر نمی‌بُرن
می‌شکنن شاخش‌و می‌فرستن تو باغ
این روزا طاق‌و نمی‌ریزن سرش
سر گله‌شون‌و می‌کوبن به طاق

آخر نمایشا عوض شده
همه نقش هم‌و بازی می‌کُن
اونایی که چشم‌شون به «قدرت»ه
هم‌پیاله‌هاش‌و راضی می‌کُن

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
دل «
طوقی» واسه کی پر می‌زنه؟
اگه «فرمون»‌و یه شب دوره کنن،
چندتا چاقو پشت «
قیصر» می‌زنه؟

نمی‌دونم اگه برگردیم عقب
«
داش‌آکل» به عشق کی سر می‌کُنه؟
اگه «رستم»‌و ببینه روی خاک
پشتش‌و بازم به خنجر می‌کُنه؟

پای
روضه‌ی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگی‌یه
دوره‌ای که عاقلاش زنجیرین
«
سوته‌دل» شدن یه دیوونگی‌یه

این روزا دوره‌ی غیرت‌‌کُشی‌یه
کی می‌دونه «قیصر» این‌روزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، می‌کُشنت!
این‌جا بازارچه‌ی «
آب‌منگول‌»ی‌هاست.
. . .
. . .

صبح کار و خانه و راهی شدم برای رسیدگی به کارا ثبت اختراعات یه کی دوتا آدم بی خود و ناچار دنبال کارا دیدن مسعود و دادن مجله ها و بعد خونه ودر مسیر خون دادم و  خانه  نماز و کار .

فاطحی زنگ زد که بکل یارو منصرف شده چی بگم .شکر این هم حتماْ قصمته.

کار و کار.صدرا می گه بابا جواد سیگار می کشه و  محمد جواد ه روی بازوی راستش خال کوبی کرده امیر صدرا به لاتین.

خیلی چیزا هست که باید بگم اما چه فایده  !از خودم بدم میاد که انقدر حقیر شده ام این چه زندگی ما داریم.

 

18/2/1390

یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نمازم دیر شد و بعد حمام و کار و عصر راهی خانه شدم و مهمان داشتم علی  حاجی کریم آمد و در باره موسیقی حرف زدیم  چه دنیای عجیبی است .

بعد آقای بهمن قربتی آمد و در باره کار حرف زدیم.

شب کلی حرف زدیم با محمد جواد فاطمه وافسانه اما باز افسانه حرف خودش را می زد من نمی دانم با بچه ها چه کنم واو می گوید که جواد سیگار می کشد و از این حرفا تا من شاکی شوم .

شب راحی خونه شدم.شکر

 

17/2/1390

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز دلم گرفته بود دو رکعت نماز برای فاطمه زهرا (س) خواندم و در خصوص آنچه به این خانواده گزشته بود فکر کردم . روز پنج شنبه علی بیگی خیلی از تاریخ و اسلام گفت و حتی از مسیحیت که چرا مسیحی ها می گویند به نام پدر و پسر و آیا خدا مرد است یا زن و من که حال بحث نداشتم ساکت بودم چرا که پدر در واژه به معنای پدید آورنده و مادر زاینده بود ه که او متوجه نیست شاید آنچه بر سر این دختر ۱۶ ساله گذشته چیزی جز درس خدا وند نبود که باید ما درس بگیریم حضور حسین نه از بابب ریاست بود که در هر صورت این اتفاق باید می افتاد  تاریخ را نباید تکه برداری کرد من همه را اگر رد کنم باز حرفهای حق را باید قبول کنم .

استراحت بعد نماز و دعا و حما و کار کار و کار . استراحت و عصر خانه .

ساعت هفت عصر است و روضه گوش می کنم .فیلمی هم  در بی بی سی دیدم که از ده نمکی بود.

 

 

16/2/1390

جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و استراحت دعا و بعد را هی شدم و شکر خدا کیف و کیف پولو خود کارو قرآن و نماز .

با جوانی به نام پرتوای از بچه های مسجد برای همکاری و آموزش سینا حرف زدم.

نهار خانه و آب گوشت .

قبل از نهار باز با محمد جواد حرف زدم خدا یا خودت کمک کن و به فرزندانم رحم کن .

تمام ساعات کار و کار وتحقیق راجه به قدرت ستاره و...

عصر بچه ها رفته بودن پارک و در برگشت اسکت فاطمه را جا گزاشته بودن و برخورد افسانه حسابی ناراحتم کرد و سرم درد گرف نمی دانم چطور ولی راهی شدم به سید سیدی فروش سری زدم و بعد هم به خونه.

 

15/2/1390

پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح نماز دیر شده بود حام با یوسف و علی بیگی آمد و رفتیم خانه نادر ممتاز و محمدی و دوستش آمدن و کار و گفت و ...

عصر با امیر صدرا و فاطمه راهی شدم که کیفم را بگیرم و حسابی گشتیم.

شکر خدا پول آمالی را هم ریختم.

کفش برای صدرا خریدم و فاطمه هم کفش خرید.

شب به سید سری زدم و ۵۰ هزار تومان برای بیمه دادم.

شب خونه.

ساعت خوشی بود با بچه ها گرچه اولش عصبی بودم ولی شکر خدا بعد خوب شد امیر صدرا هم حسابی بازی کرد . شکر.

 

14/2/1390

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح نماز و کار نوشتن و ظهر هم را هی جلسه شدم با آقای هاشم زاده در خصوص بحث قرآنی .شکر خدا خوب بود . دیدن نیک بخت و بعد هم خونه خانم دکتر آمده بود و
 

13/2/1390

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا و استراحت و بعد هم صبحانه و راهی شدم .دفتر ستاد مبارزه با کالای غاچاق و ارز و دیدار آقای وفائی  .او که برادر دو شهید و جانباز جنگ بود از همه در گفت و گفت هر چه من می خواصتم بگو یم . نهار و بعد هم راهی شدم دفتر طبرستان و دیدن شاهرخ تیموری مدیر آموزشگاه و حرف من گفتم که شرایط کار چه باید باشد و دورنمای ما چیست و بعد هم خونه وسایل را آوردم خانه و بعد هم جابجایی و سپس کار .

آنچه بیش از همه حرفهای وفایی برایم جالب بود درد های بچه های جنگ و جبعه بود و جانباز ان بد .

راستی امروز ماشین را هم بردن همان پیکان مدل ۵۰ را که از سال ۷۴ پیش ما بود و اسباب بازی محمد یوسف شده بود یوسف گفت به جهندم که بردن .......

 شب خونه .

 

12/2/1390

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا .شب گزشته سیم کارت ایران سل خود را فعال کردم شمارش۳۱۵ است و تمام روز اینتر نت بازی .

مهندس موسوی پیام تبریک فرستاد و واله و سارا . به واله و مهندس موسوی زنگ زدم .

امروز روز معلم بود و شکر خدا بایرام نژاد ۹۰ هزار تومان برام فرستاد .خوب بود . یک خبر دیگر هم بود که خیلی مهم بود و دنیا را تکان داد .و آن این بود که :

اوسامه بن لادن کشته شد !

من به انوان یک انسان دلگیر شدم که تا این اندازه بشریت از مرگ یک انسان خوشحال شدن اما واقاْ  آیا او یک انسان بود ؟ او که در طول این ده سال گزشته هزراران نفرز را کشت و با کار های خودش نه تنها انسانیت بلکه ادیان را نشانه گرفت او اسلام را تا مرز نابودی کشید او حیوان انسان نمایی بود که با جنایات خو بد ترین چهره از یک انسان را نشان داد جنایت کار ترین انسان ها در مقابل رفتار حیوانی او به مرا تب بهتر بودن و انسانتر چرا که او انسانها را نکشت بلکه انسانیت و اسلام را نابود کرد چه انسان های باشرفی که به خاطر رفتار او  همه چیز خود را از دست دادن و شادی انسان ها ی جهان غیر قابل اجتناب بود .

شب راحی خونه شدم.

 

 

 

11/2/1390

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح بعد از نماز و دعا راهی شدم اول به سازمان ثبت اختراعات رفتم و از ساعت یازده ونیم تا ۲ نشستم نامه ای برای دفتر مطالعات و بعد راهی خانه شدم و نهار وکمی استراحت  کنار امیر صدرا .صبح تماس آملی و نوید و دل خوریم . بعد هم باز    آملی و بعد  بحث و گفت گو با افسانه بقدری که چاری نبود جز رفتن و سکوت .خسته شدم چاری نیست  بخاطر بچه ها ناچارم سکوت کنم . باران و طوفان همه و همه خیلی آسمان گرفته بود .

دستم درد گرف چون یک میز را شکستم . من بیشتر از همه نگران حال روانی امیر صدرا هستم چرا که متاسفانه حمد جواد و فاطمه  ناخواسته در گیر شده اند ولی صدرا نباید بسوزد خدا یا این زن را آدم کن .

دلم گرفته بود رفتم خونه و کار و استراحت .

شب بخیر .

 

10/2/1390

شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا و راهی شدیم . من ست رفتم و مجله های شماره ۲۳۵ و ۲۳۶ را به لطف خدا ارسال کردم برای مشترکین هم از شماره اوا اسفند ۱۳۸۹ را فرستادم.

بعد کارتیش و بعد بانک رفاه کارگران برای وام و قرار شد برم  صنف ناشرین عضو بشم و بعد ناشرین و گرفتن فرم گویا باید ۵۸۰ هزار تومان بدم.

 بعد من رفتم دیدن محمد جواد روزبهانی در ستا ساماندهی و قرار مدار برای کار و بعد هم راهی شدم خانه .

 عصر خانه سعید سلامت آمد و کار کامپیوتری ثبت ناش را انجام دادم و بعد مهدی حاجی تهرانی از شاگردهای قدیمم آمد و راجه به تحصیلش و مدارکش قرار شد فردا بیاید .

 امروز یک خط ایران سل دیگر هم خریدم که ۰۹۳۹۱۱۹۹۳۱۵ است و شکر برای اینتر نت خوبه .

روحی و بعد سید جزایری و دوستش لاک ساری آمدن و مدارک آمالی را روحی برد.

سید سیدی فروش هم آمد .

 شب راهی خونه شدم .مادرم شکر خدا حقوق گرفت ۴۶۰ هزار تومان .

 

 

 

9/2/1390

جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و استراحت و بعد نماز و دعا و بعد هم راهی شدم امامزاده امینی بود و بعد فاطمه مجله آورد و .

خانه و نهار کباب که بچه ها دوست داشتن شکر امان از رفتار افسانه با فاطمه  قبل از نهار و بعد از نهار .

 رفتار صدرا هم بد شده بود ناراحت شدم.

امروز عروسی سلطنتی انگلستان است   .من مانده ام چرا برای خودشان خوب بود برای ما بد شد این کشور سالها سلطنتی بوداما با انقلاب ایران از شاهنشاهی به جمهوری نمی دونم چی تبدیل شد بخاطر اینکه اسلامی این نیست که ماداریم جمهوری هم نیست  چرا که همین چند روز پیش رهبر وزیر اخراجی را برگرداند پس گور پدر ملت و از طرف دیگر دولت و رهبر گفتن گور پدر ملت با ری شان .

به قول شاملو این وطن وطن نشود .

 

8/2/1390

پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و کار و بعد راهی شدیم .میدان آزادی و با اتو بوس واحد میدان محمدیه و بازار بزرگ و خرید مادرم دوست داشت یک چرخ خیاطی بخرد . و بعد قابلمه و خلاصه شکر خدا  مادر راضی بود .عصر خونه  چرخ را راه انداخت و بعد هم خانه و من کار کردم بهشتی خودش زنگ زد .

 شب خونه . شکر خدا.

امروز مادرم از روز های سختی که با خاهرم بود گفت و خیلی ناراحت شدم . خدا یا ترا شکر  گو یا من  باید باز می گشتم .تا این ها را بشنوم .

 

7/2/1390

چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز دیر شده بود و تیموم کردم . ناراحت بودم و دل گیر از روزگار خدایا خودت کمک کن .

استراحت و بعد حمام زدن ریشم و راهی شدم طرح تابان را گرفتم و خانه کپی و کار کار و کار .

 همین که رسیدم افسانه شروع به جارو کردن کرد کمی مکث کردم و به روز گارم اندیشیدم که چه شد . شکر خدارا شکر .

 کار و کار

 عصر نادر ممتاز و محمد محمدی آمدن به همراه دوستشان و پرویز حسین خانی هم آمد  .نادر چاقو  قصابی آورده بود و پرویز سیدی آورده بود از جشن روز مرد سال ۱۳۸۲ یا سه اما این فیلم برایم خیلی ناراحت کننده بود شاید اگر یکی از تلخ ترین روز های زندگیم را بخواهم بگو یم همین این روز خواهد بود .چرا که در آن روز من فراموش کردم به پدرم تبریک بگو یم البته گفتم ولی دیر خیلی ناراحت شدم او چیزی نگفت مرا بقل کرد و گفت همین که تو سخنرانی کردی خوب بود اما من خدایا شرم سارم  مرا ببخش .

 نادر ممتاز و دوستانش بر خلاف سن و سالشان کلی شادمان کردن و زدن و خواندن شعری کمدی که من از کو دکی بلد بودم را نادر خوانده بود و برای همین خوب یادم بود .

 شب خو نه و استراحت .

گر چه دلم گرفته بود .سر نماز ظهر به صدرا گفتم دعا کن گفت خدایا به بابام ماشین بده . بی شک این بچه دلش می خواهد سوار ماشین پدرش شود .

 خدایا دمت گرم گرم ما که دوستت داریم.

 

6/2/90

سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح خیلی حالم بد بود .

راهی شدم حدود ساعت ۱۲ مانده بودم کجا و چرا و لی رفتم ........بارش نمی از باران وچی بگم همیشه همینطوری آدم وقتی فکرش را نمی کند اتفاقی می افتد .

ساختمان آلمینیوم و دیدن دوستی قدیمی که خودش دیگر  نبود و پسرش مجید بهشتی به جای پدر نشسته بود در فضایی بهتر و نو تر اما همان وسایل و همان امکانات وهمان حرفها .

بعد ساختمان علاعدین ولی حاج ناصر نبود و مجله هارا دادم و بعد هم دنبال خرید اورگ برای محمد یوسف شکر خدا چند مغازه که رفتم یکی برادر دوست قدیمی من حسین شکری بود حسین  بچه خزانه بود و سال ۱۳۶۲ را حی جبعه شد مجروه شد ولی وقتی آمده بود مرخصی قبل از مجرو حیت با من اوخت برادری بست و ما داداش شدیم .  شاید بعد نباشد بگم در طول این سالها من با او و محمد محمدی که بچه آباده بودو پاسدار در سال ۱۳۶۶ در کردستان برادر شدم . حسین کلاس سوم راهنمایی بود و هسایه  دیوار به دیوار منزل پدر شوهر خواهرم او پسر خوبی بود پدرش دست فروشی می کرد میوه می فروخت روی چرخ و حسین هم گاهی کمکش می کرد حالا مهدی برادر کوچکترش در یک فروشگاه ساز فروشی در خیابان جمهوری کار ی کرد  از او خرید کردم و بالاخره برای خودم یک ساز دهنی خریدم خدای من ساز دهنی .

شاید غیر قابل باور باشد ولی من سالها بود که آرزوداشتم یک ساز دهنی داشته بام و برای همین وقتی شب در خانه میزدم اشک در چشمانم بود هنوز هم حس خوبی دارم که یک ساز دهنی دارم  خیلی خوشحالم خیلی خیلی .من عاشق ساز دهنی هستم بخصوص اینکه تازه خریدم استیل است و سفید یکزبانه هم دارد که صدارا عوض می کند مثل حرفه ای ها است  خدایا از تو متشکرم .شاید اگر برای محمد یوسف نمی خواستم اورگ بخرم هر گر آن را برای خودم نمی خریدم.

به علی زرگر سری زدم و غلامی  ساعت فرش شاگردش علی گفت که جعبه ساعت مرا بیرون انداخته . خیلی ناراحت شدم .به خونه رفتم باران می بارید محمد یوسف کلی خوشحال شده بود و بعد من نهار و نماز ساعت ۶ بود و راهی شدم خانه .فاطحی و آملی آمده بودن  برای کارشان  خبری از روحی نشد و من ناچار برگشتم  خونه .

 شب خونه مادرم گفت خواهرت زنگ زده و از بابت سوزاندن کارت حکمت کلی دلخور است و فوحش داده .

 شب خانه محمد یوسف بازازش و من با ساز دهنیم .

 خدایا از تو تشکرم .

 

5/2/1390

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح راحی شدم  اداره گزر نامه شکر خدا درست شده بود و بعد به شهر داری های کل کشور رفتم نامه دست سجادی پور بود و بعد هم دیدن مهدی اکبری و قرار مدار با علی آوایی سر پرست مویتا برای  خبر نامه فر زشی .

 راهی شدم نم نم باران به دفتر هنر مندان رفتم و از قضا رفته بودن و ملی درست در قابل آنها تابلو کوچکی نظر مرا جلب کرد که راجه به مصدومین صلاح های کشتار جمعی بود برای همین رفتم زنگ زدم و با آقای اصغر غلامی که متر جم بود آشنا شدم رئیس و دبیر کا شخصی به نام وفائی بود و قرار مدار برای همکاری و دوستی .دو جلد کتاب  راجه به خبر و شکل آن به زبان اینگلیسی هم که خودش نوشته بود به من داد .

به چاپخانه سری زدم و بعد  دفتر مجمع جهانی اهل بیت (ع)  و دیدار با بختیاری رئیس دفتر حجت الاسلام والمسلمین آقای اختری و بعد هم کلانتری و  برخلاف میلم رسید را امضائ کردم و... نمی دانم شاید لازم هم نبود ولی صدقه بود می خواستم  بلا از ما دور شود.

 فلش را عوض کردم و بعد هم چاپ خانه و گرفتن مجله های ۲۳۵ و ۲۳۶ به لطف خدا  پنجاه شماره را دادم که به خانم خرمی بدهند .

راهی خانه شدم راننده تاکسی می گفت خانمش معلم است و سال گزشته جنازه زن همسایه اش را در تهران سر دیده و مشکل برایش پیش آمده و ناچار رفته مالریک زندگی می کند .

 خانه و مجله تا کردن  .کمی هم استراحت کردم .

دیشب در خونه دیدم  محمد یوسف در اتاقش دارد با  اورگش ور می رود و تمام دکمه هارا می زند او در همان جلسه اول یاد گرفته که دست راست و چپش کدا است و نوت ها را حفض کرده شکر خدا بچه با هوشی است . دلم می خواهد برایش اورگ بخرم .خدایا خودت کمک کن.

 

 

4/2/1390

یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح را هی شدم دادسرا ساعت نوه نیم رسیدم و رئیس دفتر دادگاه گفت رای را داد گفت برید وسیله هاشون رو بدید. باران ناراحت بود و باز رفتیم ژیش قاضی و لی مر دک خر بود حالیش نبود. راهی شدیم و بعد از جدایی از باران رفتم کلانتری به ماموره گفتم تمومش کن من حوصله ندارم .

حمید جمالی زنگ زد که بیا ژیشم او که از شاگردان قدیم من بود گو یا حالا برای خودش شرکتی زده و بیا و برویی داره  حال نداشتم هر چی گشت بانک سامان ژیدا نکردم و بالاخر برگشتم خانه در بدو ورودم بحث بر سر مکت و فرش و ساعتی گذشت و چای و آب هم نبود وبعد نهار و کار من مشغول بودم

همایون آذر گل پاینده بوری دوست در ویش جاویدان هم آمد و حرف زدی و بعد هم کار باز افسانه سرو صدا کرد ولی دیگه من حال حرف زدن نداشتم و برای همین شاملو گوش کردم سیاه همچون عماق قلبم آفریقا یادش بخیر این نوار را وقتی خریدم خیلی دوست داشتش بخصوص آنجا که می گو ید آرزوهایت را از دست نده ...

حکمت کارت مادرم هم آمد.

 

3/2/1390

شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح نماز و کمی استراحت و بعد را حی شدم داد سرای شعبه ۳ سید خندان ولی قاضی نبود .

باران و من راهی شدیم  . تو اون گیرو دار باران یه زنرو گیر آورده بود که ای بدک نبود  میگفت خانم چی چه مشکلی برات پیش آمده من در خدمت گذاری حاضر هستم و خلاصه رو مخ بندی خدا کار می کرد بعد معلوم شد بندی خدا راننده یه پراید تاکسی مدل ۷۶ هست و سند ماشین رو گم کرده  چند روز قبل هم تصادوف کرده بود و با یه موتوری که کرد هم بوده زده طرف گواهی نامه نداشت وبرای همین  جای امیدی بود .

من رفتم ثبت اختراعات و دنبال کارام ولی گفتند که مدرک شرح اختراع کمه و برای همین رفتم ارشاد مطبوعات و بعد هم دنبال بیمه تکمیلی و ریاست جمهوری : جالب بود حدود دویست نفری در ساختمانی برای دادن اریزه و درد دل به دفتر رئیس جمهور بودن رو زمین خوابیده بودن و چی بگم یه یارو هم بود که ار باب رجوع را جواب می داد می گفت این دستگاه دیگه کار نمی کنه و خلاصه دیدنی بود .

 رحیم مشاحی هم که خودش دولت بود و بگزریم . راهی خانه شدم . حمد جواد نرفته بود مدرسه و من هم مهمان داشتم اولی یو نس مجد بو که رزمی کار است و سالهاست او را می شناسم آمده بود که  پیشنهاد هیئت رئیسه سبک را بدهد وبه همراه یکی به نام میکائیل ملتی که هی بیسیمش صدا می کرد و بعد هم فاطحی و آملی آمدن و بعد محمود آشتیانی و سدو شب راهی شدیم خونه مادرم هم آمد .

 محمد جواد رفته بود برای خودش کفش خریده بود .

 شب خانه غلامی زنگ زد و حرف زدیم مرتیکه خر به روی خودش نمی آورد .

شب رسیده بود و من خسته بودم.خسته خسته.شکر. 

ناراحت فردا بودم و از رفتار خود در شب گزشته با مادرم ناراحت بودم ۵۰ هزار تومان برای فیزیو ترابی به او دادم و لی باز ناراحت بودم .

 جهانتاب هم زنگ زده بود که پول چی شد گفتم فردا دو میلیون می دم .  خانم سلبی هم از اصفهان زنگ زده بود که ن می خوام ولی می تر سم .

 

 

2/2/1390

جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰
سلام دفتر تنهاییام. آره باز منم  آشفته همیشه گی دلگیر از روزگار و بی کسی هاش . آره این منم دوست عزیزم باز کن آغمشت را تا در آن آرام بگیرم.

 نمازو دعا و راهی شدم حرم امامزاده. دوستم هم بود امینی و حرف زدیم.

بعد هم  خانه و بعد خونه مهمان داشتیم آقا کورش و زنش و دخترش نهار و بعد راحی شدیم فاطمه هم آمد رفتیم منزل خواهرم در مسیر به مناسبت روز جهانی کتاب برای خودم چند کتاب خریدم  شکر و شب خانه خواهرم با دخترا کلی حرف زدیم و شام وراهی شدیم .

شب خونه ...

مادرم رفت خانه تقصیر من عحمق شد پیرزن دوست داشت بید من  دلم نبود و او پیاده شد خدایا مرا ببخش .

 

اسلایدر