30/9/1390
چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰چهارشنبه
نماز و بعد رفتم دنبال محمد جواد و بعد دیدن آقای شهریاری که نبود و بعد بانک ملی شعبه صفی علی شاه با رئیس بانک به گفته گو نشستم بندی خدا به قول خودش مجروه جنگ بود و چقدر حرف داشت از حسن فطحی روزنامه نگار در بند گفت و الا آخر...
پست و جر یان مردی که زنش مرده بود ولی خانواده همسرش او را مقصر می دانند. کپی و خانه .خیلی سردم بود...
شب خونه...
29/9/1390
سه شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۰سه شنبه
نماز و دعا قبل از حمام و راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد بانک ملت باز کارت سوخته بود گفتن ده روز دیگه حاضر میشه و بعد سازمان تبلیقات اسلامی و درخواست اساسنامه مهر شده و بعد هم راهی شدم دیدن دوست قدیمیم محمد فرشچی ... گفتیم و خندیدیم از هر دری و تجاربی شنیدنی تا سه که همایون پاینده هم آمد و بعد باز حرف تا هشت شب که راهی خانه شدم و بعد خونه .شکر...
28/9/1390
دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰دوشنبه
نماز و بعد حمام قبلش زدن ریش .با محمد فرشچی تماس گرفتم و جریان مادرزن دوستش را تعریف کرد کلی خندییدم . با مادرم راهی شدم خانه مادرم رفت بالا و من با محمد جواد رفتیم مدرسش . باز خانه و کار ...
تمام روز همین جوری سپری شد.
شکر...
خونه.............
27/9/1390
یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰یک شنبه
صبح نماز و کلی کار اما محمد جواد زنگ زد که بیمار هستم و نمیرم مدرسه . مادرم هم حال نداشت که بریم خرید . کهربایی هم گفت اداره نیستم و خلاصه حسابی ناراحت شدم .با دوستان تماس گرفتم و از مدتی با دوستان از جمله سردار سالار عظیمی و سید حسین محمودی حرف زدم و بعد کهربایی زنگ زد که اداره هستم نماز و راهی شدم و بعد از گفت گو عکسهای زلزله بم را هم گرفتم و راهی شدم ساختمان پسیان و دیدن دوستان نهار را خوردم و جلسه برای برنامه ریزی انجمن های خیرین . سید محدی فاطمی نظر هم آمد و اسدی .از پیشاهنگی . من حرفام را زدم و ساعت چهارو بیست راهی شدم با سرعت ۸۰ راهی شدم و بعد دیدن خواهران رضایی در خصوص مجله حرف زدیم .روشن عرض کردم این که من دوست دارم شما کاری با ما داشته باشید تنها بجهت آن است که بتوانیم کار های دیگری هم انجام دهیم و اله مفت به کسی چیزی نمی دهم.
راهی شدم و شب با آقای سید حسین محمودی و رامین نصیری در خانه دیدار کردم از هر دری گفتیم و شنیدیم از اینکه چطور کار کنیم . شکر ...ساعت ۱۲ خانهرا به قصد خونه ترک کردم.
شب خونه...
26/9/1390
شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰شنبه
نماز و استراحت و بعد ...نمی دانستم باید چه کنم راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد سازمان هلال احمر و دادن مجلات و گفت گو با نقیبی و خانم رضایی و ننجی بعد هم راهی شدم .دیدن مهندس موسوی و دادن مجلات و بعد هم حاجی قاسمس پناه و شرکت بوش ... نهار و بعد خانه...
در مسیر سری به مرکز بچه های عقب مانده ذهنی و بدنی زدم و با آقای مهندس فتاحی و خطیبی و خانم اصلانی حرف زدم.برای کمک به مرکز هفت تیر...
شب خونه
راستش جر یان کمک به بچه های هفت تیر برام جزابه اما متاسفانه خیلی بی سرو صاحب هستند و ناچار باید به روش خودم پیش برم انشالله..............
25/9/1390
جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰جمعه
نما زو بعد راهی شدم دم در امامزاده شش جفت جوراب خریدم همون دم در یک جفتش را دادم به ردی که همیشه آنجا می نشیند.و بعد وارد شدم کراوات زده بودم و کاملاً رسمی بودم جالب بود تا رسیدم رضایی و بعد والی زاده و بعد شکری آمدن و حرف زدیم اول ناراحت شدم که چرا همه آمده اند ولی بعد گفتم باید می آمدن و خوب شد که آمدن .آقای رضایی گفت چی شد و من گفتم بعد پول هر کدام را که در پاکت گزاشته بودم به همراه یک جفت جوراب که خریده بودم هدیه داد. یک جفت آخر را هم هدیه دادم به دوست دیگرم که می آید نماز...
خانه و نهار عصر مادر محمود رضا آشتیانی آمد و ۲۴۰ داد .ن بعد از نهار با بچه ها راهی بیمارستان شدیم .شکر مادرم خوب بود خواهرم و زهرا دخترش هم آمدن .
شب خانه و بعد خونه...
فر ستی پیش آمد که رفتیم منزل خانم مژده و همسرش آقای شمسایی . که تعمیر کار و نساب گلر و لوازم منزل است . از هر دری حرف زدیم...شاید بعلت مشکلات کاری و معیشتی است که این مرد به زدن زنش آدت کرده است...
24/9/1390
پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰پنجشنبه
نماز استراحت و انتظار... خدایا شکر. فائزه ساعت ۷ رفت بیمارستان و بعد زنگ زده زهرا یادش رفته سرنگ را بدهد... جالب اینکه خودش هم یادش رفته بود که کارت شارج مادرم را ببرد... بالا خره مسعودی ساعت ۱۲ زنگ زد و آمد آزاد هم گفت قرار برای ساعت ۵ باشد فخیم هم رفت بیمارستان ۰۱ ۵و هنوز همایون پاینده زنگ نزده...
عصر راهی شدم با لباس رسمی بیمارستان و آقای فخیم را هم دیدم و مادرم را هم . نماز عصر را هم خواندم و راهی شدیم خونه و بعد خانه در خانه شمس الدین آزاد منتظر من بود راهی شدیم گاندی شمالی و پلاک ۴ دیدن آقای مککابر که کار جواهرات و تراش سنگ می کند . خانی این قرار را ترتیب داده بود به نام خانم فروزنده و اولش خیلی جلسه سنگینی بود ولی خیلی زود همه چیز را دست گرفتم و از هر دری گفتم . تا ۸ آنجا بودیم و بعد راهی شدیم در مسیر با خانم فروزانده بیشتر آشنا شدم در یک شرکت با آقای الماسی کار مشاوره انجام می دهند و بعد از رساندن من آزاد و فروزنده رفتند.
شب خونه...محمد یوسف رفته بود کرج.
23/9/1390
چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز و بعد را هی شدم .مسعودی آمد و رفتیم و محمد جواد را رساندیم و از معاون مدرسه پوزش خواستم که بعلت بیماری مادرم نمی توانم در جلسه حاضر شوم و بدین باب را هی بیمارستان شدم و لی در مسیر خانم قر قوزلو زنگ زد که نمیای ستار خان گفت نه ولی باز زنگ زد که من قرار قرار گزاشتم وناچار رفتم و حسابی خیلی ناراحت شدم.و داد بیداد کردم .
راهی شدیم کتابخانه ملی دنبال کتاب مسعودی و بعد کتاب استانبول سلام. شاپا هم سر زدم و بعد بیارستان و دیدن مادرم و مسعود بابا جان هم آمد و مجله را داد و من هم ۵۰ دادم با دوست دخترش بود.
راهی شدیم خانه و بعد هم کار و کار...
شب هم خونه.
22/9/1390
سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰نماز و استراحت و بعد حام و راحی شدم و بردن محمد جواد به مدرسه وخونه محود یوسف و مادرش را بردم هفت تیر و دیدن عزیز و ستاد ساماندهی شهر تهران دیدن سرهنگ روزبهانی و گفت و گو بعد هم خواهرم نهر نماز و دیدن آقای تیموری و جمشید رضایی جانبازی که مسئول معاونت آسبهای اجتایی نطقه ۱۶ شهر داری بود و بعد هم چاپ خانه و انتظار چاپ مجله کمی بحث کردم از دلم در آوردن و شبانه راهی خانه شدم خانه که رسیدم جعفر بهینه خراسانی هم آمد نامه بیه اش را گرفت و بعد گفت و گو و رفت. شب جلسه خانه بود... شکر.
تولد محمد جواد را هم جشن گرفتیم...
21/9/1390
دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰دوشنبه
نماز حمام و با مسعودی راهی شدیم حمد جواد را رساندیم و بعد دفتر ستار خان شکر خدا رضایی آمد و ول را داد ۱۹۹۰ داد به حساب مسعودی بریزن و بعد راهی شدیم رستوران نهار و دیدن ادریس شخصی به نام بهمنی وبرای کار مجوز قلیان عجب کشورمسخره ای ...
همایون پاینده هم آمد و بعد راهی شدم بیمارستان دیدن مادرم دیر رسیدم ولی شکر خدا رسیدم و دیدم یک دارو در دفتر چه مادرم نوشتن دارو خانه خود بیمارستان نداشت رفتم بیرون و خلاصه گرفتم ۳۰۵۰ هزار تومان عجب مملکت خر تو خری .
راهی شدم. خلنه و شکر...
راستی تولدم مبارک کنار مادرم بودم خوشحال شدم . وقتی از بیمارستان بیرون می آمدم خواهرم زنگ زد که خیلی کار داشتم و بهترین کار آفرین تهران شدم و... شکر.این همه چیز بود .
20/9/1390
یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰نماز و محمد یوسف اولین کسی بود که گفت بابا تولدت مبارک ، دیشب خوب خوابیدم و لی تو فکر بودم . صبح سیدی را پیدا کردم وبعد تس کردم شکر...
و شب فکرش را هم نمی کرد ولی مثل سال های قبل جشن تولد بر قرار بود و هدیه من امثال تمبری بود که عکس خودم چاپ شده بود خیلی جالب بود.
محمد یوسف هم اولین کنسرت خود را برای من اجرا کرد و وزیک تولدت بارک را برای من نواخت....شکر.
19/9/1390
شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۰شنبه
نماز و دعا و کار. صبح زود فائزه رفت دنبال مادرم و او را برد دکتر و بیمارستان تا بخوابد. قرار است انشالله قندش را بیارند پائین. شکر...
18/9/1390
جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰جمعه
نماز حمام صبحانه و راهی شد امازاده دیدن آقای امینی و صحبت در باری قرار امروز و ولی زاده که کنسل کرده بود...
نماز و ساعت ۲ خانه... خواهرم با بچه ها رفه بود.
من هم خوابیدم عصر دیدم مادرم بالای سرم خوابیده و بعد کار و خانم قراقوزلو آمد و لوح ها را بردوبعد خونه...
17/9/1390
پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰پنج شنبه
صبح بعد از نماز به همراه محمد جواد و امیر صدرا راهی شدیم و بازار سفارش جاده برای بازی بچه ها و بعد نهار فلافل و خرید و بعد خانه .
شب هم خونه.
16/9/1390
چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز ومحمد یوسف از سفر آمد...من را هی شدم محمد جواد را هم با خودم بردم. مادرم دیروز گفت چرا جواد را نبردی. ادارکل مطبوعات و دیدن دوستان . با عضیمی معاون اجرایی حرف زدم مرگ پدرش را تسلیت گفتم و بعد گفتم ما با هم دوستان قدیمی هستیم شما بهتر از هر کس از درد و دل ما و بویژه خبرنگار و مطبوعاتی جماعت خبر داری باید کاری کرد ما حاضر هستیم که بطور یک طرفه اقدام به تحلیل و بهینه سازی مطبوعات کشور کنیم توضی دادم که مابرنامه وطرح داریم و امید وار هستیم مطبوعات کشور را از این نخوت و یک نواختی به سوی پیشرفت و موفقیت ببریم.
ضمناً جریان روزنامه و مطبوعات باطله را هم مطرح کردیم و گفتم که بهتر این مجلات را به ما بدن برای مطالع بچه ها...
بعد دیدن دوستان .
پاساژ فردوسی و دیدن آقای سامانی پور که اولین های کلاگیس ایران بود کلی حرف زد...
عصر هم دیدن مهدی خشنود..
شب خونه...
15/9/1390
سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰سه شنبه
نماز و دعا و راهی شدم حمام و مسجد جامعه علی آباد .درش بسته بود بعد مسجد سید وشهدای خیابان شهید رجایی و مراسم عزاداری ... نشستم و یه چیز هایی به رسم سالهای گزشته نوشتم.بر خلاف سال های گذشته بعد از نماز ظهر در ها را بستند و امام جماعت مسجد که سید بود رفت و بیش از ۵۰ دقیقه روضه خواند بد نبود بعد یک رو هانی دیگر که شیخ بود مداهی کرد بیش از ۵۰ دقیقه هم او خواند و بعد یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر ساعت نزدیک سه ۳ شده بود و انقدر برای رهبر دعا کردند که خودشان هم در بین سینه زنی دچار مشکل شدند قافیه ها جور نمی شد سینه زنان قاطی می کردند و... یکی از همان جوانک های مداه گفت برید دم در غذا ها را هم بگیرید چند نفری گفتند که رسم است داخل غذا بخوریم ولی کسی گوش نداد . دم در از قدیمی های مسجد دیدم و به آنها گفتم این چه وظعی است متاسف بودن و شرمنده گفتن کاری از ما ساخته نیست راست هم می گفتند دیگر کاری نبودن ... دم در غذارا دادن بدون قاشق به آن مردی که غذا را می داد گفتم : با چی باید این غذا را بخوریم ؟ چون قاشق نداده بودن! با لبخند گفت بادست: گفتم منزلتان هم با دست غذا می خورید این است پزیرایی از مهمان امام حسینتان !
دم در شلوغ بود ایستادم اام جماعت آمد با همان شیخ گفتم دست شما درد نکنه عجب از مهمان امام حسینتان پزیرایی کردید و خدا رحمت کند حاج آقا اراکی را که امام جماعت این مسجد بود این مسجد حرمت داشت قداست داشت کوچک و بزرگی داشت احترامی برای مردم و ازاداران قاعل بودن . ظهر آشورا می ایستادند تا هیئت ته خط اام سجاد بیاید و بعد نهار می خوردن و... مردک چیزی برای گفتن نداشت ساکت بود فقط گفت : گفتیم از سال بعد غذا را در مسجد بدهند ...
راهی شدم دلم خیلی گرفته بود هوا هم سرد بود .خانه و کار... خدایا خودت می دانی که اینها آده اند اصل دین و انسانیت را نابود کنند.
14/9/1390
دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰دوشنبه
تاسوعا حسینی(ع)
نماز و استراحت و حمام و...... هیچ خبری نبود ...
خانه و خونه...
13/9/1390
یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰یک شنبه
صبح نماز و استراحت بیدار شد حمام و بعد محد جواد زنگ زد که امروز نمیرم مدرسه . راهی شدم چاپ خانه و بعد لیتو گرافی دیدن آفای صفری و درست کردن مجله و بعد باز چاپ خانه و بانک به حساب کارت بانک مرتضی حسن علی بیست هزار تومان ریختم .شاید برای بعد این بهتر است.
خانه هوا سرد بود بخصوص روی موتور سکلت ...
دلم خیلی گرفته .دولت مقدس جمهوری اسلامی ایران هم با رعی قاطع نمایندگان منتخب مردم شریف و نجیب ایران در صحن علنی مجلس به قید چند فوریت روز چهار شنبه را هم تعطیل علام کردند و چون پنج شنبه هم تعطیل است و جمعه هم همین طور پس دمش گرم .گور پدر کسای که شغل آزاد دارند و حقوق کارگر هم میدن و یا تعهد کاری داند و ال آخر...
عصر هم با آقای تیموری راهی دفتر خواهر شدیم و راجه به کار ها حرف زدیم ..
شب خانه . مراسم سینه زنی و ......
شب خونه.شکر.
12/9/1390
شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰شنبه
صبح نماز و دعا و کمی هم کار با اینتر نت . خودم را به محمد جواد رساندم چیزی حدود نیم ساعت طول کشید که بیاید در این فاصله آقای پرتویان در خصوص درختان بریده حیاط حرف زد و همین طور ساخت و ساز خانه...
بعد از رساندن محمد جواد رفتم دفتر فر هنگ سرای طبرستان و آنجا با تیموری بودم که آقای پر مه آمد در خصوص سفر به ارو پا - مجله ورزشی و سایت حرف زدیم و بعد استاد فر هاد شریفیان در خصوص کلاس و کار... به او هم مثل تیموری کارت خبر نگاری دادم .شب هم خانه و آمدن خشنود به همراه آزاد کارت آزاد را هم دادم.و بعد جعفر بهیله خراسانی برای کار خبر نگاریش .
محمد جواد رفت و ۱۱ آمد به او گفتم این رسم انسانیت و ... نیست .خیلی دلم گرفته...
شب خونه و شکر اصلاً حال نداشتم . گو یا مادرم هم قند خونش بال رفته و باید بعد از تعطیلات بستری شود در بیمارستان.شکر!
11/9/1390
جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰جمعه
نماز دعا و حمام ...شکر... راهی امامزاده شدم امینی بود گپی زدیم و دوست دیگرم آمد .بعد هم خانه آملی امد و رفتیم بانک ۴۰۰ هزار تومان به او دادم و بعد خانه نهار و استراحت و کار کار و کار...
عصر خانم مهین قر قوزلو آمد و مدارکش را دادمش ۱۰۰۰ تومان هم به او دادم! می گفت دستت خوبه.
شب خونه . به مادرم زنگ زدم نمی دانم از روی بی حوصلگی گفتم خسته هستم و بچه ها رفتن مسجد و من زود آمدم خانه...
کامپیوتر خراب شد و من نتوانستم کار کنم . خانجان گفت : خوب شد تا تو باشی بفهمی چی می گی ... مانده بودم خدایا من کجا هستم و با چه کسایی زندگی می کنم همین امروز یک گوشی تلفن و حدود چهل هزار تومان پول دادم و چند روز پیش هم قرار شد ۱۵۰ رو کرایه باشد و...خیلی دلم گرفت و در خود شکستم دیگه حال هیچکاری را نداشتم . سرم درد می کرد و خوابیدم...
10/9/1390
پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰پنج شنبه
نماز و استراحت و بعد مسعودی زنگ زد رفتیم بوستان پونک و با آقای مهندس توحیدی پور حرف زدیم و در خصوص سفر به اروپا و یا تور های ویژه گفتهگو کردیم.
نهر خانه و کار .مسعود باباجان با دوست دخترش آمد ملیه اسمش بود ساده و آرام بود . محمد جواد میز و کمد را آورد . ۵۰ دادم مسعود و بیست هم آوردن کمد و میز آب خورد . راستی مهتابی هم خریدم.
دیگه همین . یه چیزایی هم نوشتم...
9/9/1390
چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰چهار شنبه
نماز و حمام و راهی شدم. محمد جواد را رساندم. و بعد دیدن سپانلو در خصوص کتاب ریاضیات و بعد از آنجا عوض کردن کفش و بعد تماس با یعقوب کهربایی و بعد هم خانه و نهار راهی شدم . می خواصتم امیر صدرا را برم ولی ادرش نزاشت بچه هم ناراحت شد و گفت بری که بمیری و ... راهی شدم دفتر ستار خان و مهدی خوشنود و آزاد آمده بودن حرف زدیم و آزاد رفت یک گوشی جی ال ایکس برایم هدیه خرید . از دبی هم زنگ زدن و حرف زدم و بعد خانم ها رضایی آمدن و در خصوص مجله کودکان حرف زدیم و بعد با خود تیموری حرف زدم و جعفر خراسانی آمد گفت ۴۰۰ به حسابت ریختم و بعد هم تیوری ۴۰۰ داد و با سید راهی خونه شدیم. هوا بس ناجوان مردانه سرد است . این روز ها که تعدادی گویا دانشجو به سفارت انگلیس در تهران حمله کردن به یاد فکر چند روز قبلم افتادم چقدر مثل من آدم هست که فکر می کنند و لی عمل هم می کنن. ولی پاک آبروی ایرانی جماعت رفت ! یاد این شعر افتادم.که حمید مصدق گفته بود و ستار خوانده بود:
این شعر شرح حال این روز های ماست!

قصۀ ما
دکلمه و کلام: حمید مصدق
ترانهخوان: حسن ستار
آهنگ ترانه: سیمون
من به خود میگویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی میخواهد
من و تو «ما» نشویم
خانهاش ویران باد!
من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
ـ خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمیخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
ـ آویزد
. . .
. . .
حیمد مصدق
از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»
8/9/1390
سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰سه شنبه
نماز استراحت و بعد راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد با محمد یوسف و مادرش رفتیم هلال احمر در آنجا لوح تقدیری به رسم تشکر با گادیی به من دادن از همان ها که سوم آذر به خیلی ها داده بودن. و بعد هم فرهنگ سرای بهمن و خرید . شکر خدا بعد از کلی بالا پایین کردن دویست هزار تومان به ما بن دادن من بهتر دیدم سیستم صوتی بخرم برای هیئت و بعد هم خانه خواهرم و دیدن مادرم و بعد راهی شدیم خانه و کار...
7/9/1390
دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰دوشنبه
نماز و استراحت و بعد حمام و راهی شدم .محمد جواد را رساندم و بعد بانک کشاورزی انتقال وجه به حساب ملی امیریه و بعد دیدن حسن نیک بخت رفته بود کربلا و بعد سفارش تابلو برای هیئت و بعد بانک ملی صفی علی شاه و بعدش هم بانک ملی مرکز دیدن آقای رضایی معلوم شد اسم پدر محمد بوده و نه نصراله . میدان گمرک و لی کلاه را عوض نکردم برگشتم خانه سرد بود. .مهدی فخیم مدارکش را ارسال کرده بود . وبعد ه نهار ساعت ۵/۴ بود کمی دراز کشیدم و حالا هم کار .سید زنگ زد مهر هنوز حاضر نیست!
6/9/1390
یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰یک شنبه
ناز و استراحت و بعد راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد مجله چیستا شهریاری نیامده بود مجله امانتی را بر گرداندم و سری به علی آقا زرگر زدم در خصوص والیبال و باشگاه و انگشترم حرف زدیم و بعد هم بانک ملی صفی علی شاه . مشخص شد یک چک برگشتی مال کی هست . راهی شدم خانه در مسیر از بانک صادرات پول گرفتم . حال نداشتم و ریزه برف می آمد . گپی و بعد سازمان تبلیغات اسلامی غرب تهران با جعفری در باره مطلب حرف زدیم و بعد از آنجا را هی شدم حسن نیک بخت نبود و ناچار خانه..نهار و چک را پیدا کردم به چاپ خانه زنگ زدم که دنبالش نگردید .گویا پول را داده بودم ولی چک را بانک نبردم که رفع سوئ اسر کنند.
راستی دیشب خواب باحالی دیدم بهروز وثوقی بهمن مفید و پوری بنایی باز فیلم بود داستان چند دوست که آخر مردانگی هستند و رفاقت. و بعد از ۳۳ سال بازگشتند . گفتم طرحش را بدم به مسعود کیمیایی کار اون است که بسازد ...و دام این شعر و ترانه در گوشم نجوا داشت:
دل دیوانه»
کلام ترانه: رهی معیری
آهنگ: خاچاطور آوادیسیان
تنظیم: جواد معروفی
پس از این زاری مکُن، هوس یاری مکُن
تو ای ناکام، دل دیوانه!
با غم دیرینهام، به مزار سینهام
بخواب آرام. دل دیوانه!
. . .
با تو رفتم، بیتو باز آمدم
از سر کوی او، دل دیوانه
پنهان کردم، در خاکستر غم
آنهمه آرزو. دل دیوانه!
چه بگویم با من ایدل، چها کردی!؟
تو مرا با عشق او آشنا کردی
پس از این زاری مکُن، هوس یاری مکُن
تو ای ناکام، دل دیوانه!
با غم دیرینهام، به مزار سینهام
بخواب آرام. دل دیوانه
5/9/1390
شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰شنبه
نماز دیر دیر و برف زیاد زیاد ...
چند جایی زنگ زدم و با دوسان حرف زدم استعلام نامه های واشینتون و کار شرکت نفت حیدری و خلاصه صحبت با میر رکنی ...شکر... تا ساعت چهارو نیم کار می کردم و بعد خانه و باز کار . مطالب را روی وب لاگ گزاشتم . و بعد سید آمد نامه اش را دادم تا وام بگیرد . شب خونه نمی دانم شاید فائزه ناراحت شد ولی با او در خصوص موضوعی حرف زدم که فکر می کردم بد نیس...
مادرم زنگ زد و حرف زدیم. شب و خواب دوای هر درد بی درمان.
شکر!
4/9/1390
شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰جمعه
صبح نماز و استراحت و بعد هم دعا های روز جمعه و بعد راهی شدم امامزاده دوست خوبم را دیدم .و محدی سلیمانی هم آمده بود نماز او را هم دیدم هنوز همانطور باو قار و با وجدان بود و حرفهای شیرین می زد .جوانی که سالها پیش پیشم کار می کرد ولی یک روز به من گفت می خواهم بروم و برای خودم کار کنم.متاسفانه چند سال بعد از کلی تلاش کلاهش را یکی از دوستانش برداشت و ناچار برای طلب کارش مشغول کار شد ... اما بخاطر خوش حسابی و درست کاری شریک طلب کارش شد و موفق بود . بحث شیرین شیطان را مطرح کرد که جالب بود .
دوست دیگری هم به دوستان من اضافع شد به نام علی اکبر سیاح که نقاش و شاعر بود و اهل دل ...
نهار و استراحت کنار امیر صدرا خوش گزشت . عصر هم سید آمد و ۱۴۰ من را بر گرداند .
شب به مهندس سری زدم و بعد خونه...
محمد یوسف هم آمده بود .
اینتر نت قطع بود و من نتوانستم تا ساعت ۵/۱۲ شب وارد صفحه خودم بشوم . حالا هم برف میاد ...حنوز هم همانطور است...
3/9/1390
جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰پنج شنبه
صبح بعد از نماز و استراحت را هی شدیم سالن اجلاس هلال احمر پشت سوپر استار و جلسه تقدیر از داوطلبان هلال احمر با حضور هنر مندان و ورزشکاران .در نگاه اول خوب بود فرزاد جمشیدی هم مجری برنامه بود و مههران رجبی و آیش و افتخاری هم بودن خلاصه می شود گفت بد نبود بقول فائزه نوشابه گرم و نهار سردی هم خوردیم . ولی بیشتر خیرین جو گیر شده بودن و خلاصه یادشان رفته بود که خدایی هم هست . مدیر داوطلبان که طلوعی بود هم عوض شده بود و خانم رافعی جایش آمده بود . خیلی ها حرفای زیادی زدن ولی داستان این بود که خدمت داوطلبان واقعی مانند آن عزیزان گمنامی که در بیابان و در سوانح از جان خود می گزرند و خدمت می کنند نادیده گرفته شد و ما یک بار دیگر دانستیم که سروت بهتر است از علم و شجاعت...
راهی شدیم کوچه های جردن و بعد گمرک و راه اهن و خرید کلاه موتور سواری ... شب هم خانه و بعد خونه...محمد یوسف هم که کرج رفته بود.
2/9/1390
چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰چهار شنبه
صبح نماز و کار ،محمد جواد زنگ زد و راهی شدم او را رساندم و بعد هوا سرد بود..... بچه ها را رساندم هفت تیر مرکز بچه های عقب مانده ذهنی و بدنی .
در مسیر بانک رفاه کارگران و مشخص شد که چک برگشتی هم دارم. ستاد ساماندهی نماز را خواندم و راهی شدم حال نداشتم به رستگار زنگ زدم و بعد حسین خرمی گفت بیا پیشم . یوسف آباد بود رفتم .گویا تشکیلاتی را راه انداخته اند به عنوان ورزش حرفه ای کشور که قرار است طرحش هم روز دو شنبه برود صحنه علنی مجلس . اصل کار خوب بود اما در عمل معلوم شد که اینان دنبال کار ورزش رزمی و بادیگاردی و نمایشی هستند و تا کار کاری شود حالا حالا ها کار است . نهار و بعد قرار شد مجله هم در بیارند . من هم به زهنم رسید و راه نمایی کردم .
شخصی به نام مهران یوسفی هم رزمی کار بود .
عصر هم خوشنود و آزاد برای کار وارد کردن کاغذ و برنج و شکر...
شب خونه...
اروز در مسیر از جلوی سفارت انگلیس به یاد روزی افتادم که حدود بیست سال پیش ازش عکس مخفی گرفتم چه قدر خوشحال بودم . به این فکر می کردم که یکی بیاد با کوکتول حمله کنه به سفارت و بعد بگیرنش سفیر باحاش حرف بزنه وبعد معلوم بشه کار خود انگلیسا بوده جونه چند ماه زندان بره و بعد آزاد بشه و بره انگلیس پناهنده بشه که من در خطر هستم... خندم گرفته بود...
حسین آب خضر هم از خبر سازمان ملی ورزش حرفه ای می گفت و اینکه قراره بره صحنه مجلس روز دوشنبه...
